MAX PAYNE
X
تبلیغات
رایتل
MAX PAYNE
تحلیل فیلم / دلنوشت های سینمایی
آرشیو
موضوع بندی

Free chat widget @ ShoutMix





Powered by WebGozar

یکشنبه 18 فروردین‌ماه سال 1387
تحلیل فیلم - بهار، تابستان، پاییز، زمستان، و بهار

 

 

 

Spring, Summer, Winter, Fall and …Spring

A film by

Kim Ki-Duk

 

بهار، تابستان، پائیز، زمستان و بهار

اثر

کیم کی-دوک

 

 

 

«بهار... ثابت می­کند که گاهی محلی ترین داستان، جهانی ترین داستان است و ساده ترین داستان، پیچیده ترین داستان است.» کری ریکی فیلادلفیا اینکوایر

 

 

     کیم کی دوک فیلمساز معروف کره­ای در اثر نسبتا جدید­اش(بهار، تابستان، پاییز، زمستان و بهار/2003) پا به ورطه جدیدی گذاشته است. دیگر از آن همه تصاویر خشن و تهوه­ آور و آن نماهای نزدیک از چهره کاراکترها خبری نیست ولی هرچه هست باز محور فیلم تازه­اش انسان است با همان اعمال و رفتار و باطبع سرنوشت­اش. در اثر جدید کیم کی دوک­ حرکات و سکنات انسان ها اثری چندین برابر از گذشته بر پیرامونشان بجای می­گذارند و دود ­اش نیز غلیظ تر به چشمان شخص فرو می­رود ولی هرچه هست نوک پیکان فکری کیم کی دوک­ اینبار دقیقا اصالت وجود را هدف قرار داده است. داستانی آرام و بدور از پیچیدگی با نگاه مدرنی که به زندگی دارد، با آن نماهای بلند که مخصوص سینمای مدرن است و نپرداختن و عدم وسواس زیاد به گره­های فیلم­نامه باعث شده است که اکثر نقدها و یا بهتر است بگوییم تحلیل­ها با شرح و خلاصه­ای از فیلم همراه باشد. من نیز بر همین منوال شرح مختصری بر هر یک از اپیزودهای فیلم می­نویسم.

 

     فیلم بهار... از پنج اپیزود مجزا تشکیل شده است که بر توالی فصل­ها پیش می­رود ولی نه دقیقا بصورت پشت سرهم. شرح و سرگذشت انسان است از کودکی تا پیری که با هریک از فصل­ها نقطه گذاری شده است. هر فصل، قسمتی از زندگی یک راهب را به همراه تنها شاگرد اش به تصویر می­کشد. فاصله هر فصل با فصل بعدی حدودا پانزده سال است که با ترتیب زمانی ولی با تاخیر زمانی در جلو چشمانمان جلوه نمایی می­کند.

 

 

 

بـــــهـــــار: درهای چوبی دروازه­ای بسوی یک دریاچه کوچک در دل کوهستان باز می­شود. در میان این دریاچه صومعه­ای کوچک و زیبا جای دارد که جایگاه یک راهب مسن و شاگرد خردسال اش است. شاگرد خردسال در همه امور زندگی تحت تعالیم و اخلاق و منش گرم و دوست داشتنی استاد است. از جمع کردن گیاهان دارویی گرفته تا راز و نیاز و احترام و عمل به آداب بودا. روزی شاگرد خردسال با قابق(تنها راه ارتباطی صومعه با دروازه چوبی و باطبع کوهستان) جهت جمع کردن گیاهان دارویی به سمت کوهستان می­رود. در مسیرش با یک ماهی، یک قورباغه و یک مار برخورد می کند و آنها را با شکنجه کردن(بستن نخ و متصل کردنشان به یک تکه سنگ) به حال خود رها می­کند و به صومعه باز می گردد. استاد که همیشه مخفیانه شاهد حرکات و سکنات شاگرد خردسالش است، شب­هنگام به پشت کودک که در خواب ناز است تکه سنگی می­بندد و صبح فردا که کودک با مشقت از خواب بر می­خیزد و علت همراهی سنگ را با خودش از استاد سوال می­کند جواب می­دهد: «مگر همین کار را با ماهی و قورباغه و مار انجام ندادی؟» پس برو و تا آنها(حیوانات) را از عذاب نرهاندی برنگرد و این نکته را بیاد داشته باش که «اگر یکی از آن حیوانات مرده باشد، عذاب و رنجی مستمر بصورت سنگی در قلب تو تا وقت مردن بجای خواهد ماند». کودک در بازگشت به کوهستان و پس از جستجو در مکان های قبلی با لاشه ماهی و مار روبرو می­شود و فقط می­تواند جان قورباغه را نجات دهد. ماهی را دفن می­کند و بر سر لاشه مار مانند ابری بهاری می­گرید. تصویر کات می­شود به جویباری پر خروش که از دل کوهسار جاری است.

 

تـــــابــســـــتـــــان: دوباره درهای دروازه چوبی باز می­شود. چشم پسر راهب جوانی که همان کودک فصل پیش است به مادر و دختری می­افتد. مادر برای درمان دخترش به سوی صومعه آمده اند. استاد راهب عقیده دارد که روح دختر در عذاب است و پس از آرامش روح دختر، جسمش نیر التیام پیدا خواهد کرد. فصل تابستان است و سمبل جوش و خروش و بیان و ابراز امیال درونی، همانطور که در آغاز این اپیزد چشم پسر راهب به جفت گیری مارها می­افتد. کم کم میل و محبتی در میان دختر بیمار و پسر راهب شکل می­گیرد و آندو دور از چشم استاد با قرارهای پر شور و مخفیانه­ای که در کوهستان با همدیگر  برقرار می­کنند و رابطه­ای تقریبا ناگسستنی را شکل می­دهند. بر اثر یک بی احتیاطی، یکی از این قرارهای پنهانی دچار رسوایی می­شود. استاد که قبلا از رابطه آن­دو خبر داشت، اینبار این رویداد را با چشم سر مشاهده می­کند و به­ همین خاطر مجبور می­شود که بر طبق قوانین، پسر و دختر را تنبیه کند. استاد دختر را - که کم کم بهبودی روحی و جسمی­اش را بدست آورده - به سوی خانه اش رهسپار می­کند و راهب جوان را در عشق و دوری دختر غرق می­کند. در یک بامداد، پسر از فرط بی­تابی صومعه را به قصد دختر ترک می­کند.

 

پــائـــــیـــــز:  راهب بالغ(پسر راهب فصل پیش) که حالا سی ساله بنظر می­رسد پس از حدود پانزده سال به صومعه باز می­گردد ولی در هیبتی دیگر که نشان از آشفتگی درونی و روحی او دارد. در صحبت هایش با استاد راهب که اکنون استاد پیری شده است مشخص می­شود که راهب بالغ پس از رسیدن به محبوبه­اش و پس از مدتی زندگی، بخاطر خیانت دختر دست به قطل او زده است و اکنون نیز تحت تعقیب است. پسر از فرط عذاب وجدان و همینطور خشم درونی­اش حالت نامتعادلی دارد و به هر نحو سعی در تنبیه خود دارد. استاد با روش او که همانا تنبیه های فیزیکی است مخالف است و او را به سوی آرامش درونی تشویق می­کند. استاد "سوترا" های بودایی را بر عرشه صومعه می­نویسد و از راهب بالغ می­خواهد که آنها را با همان چاقویی که دختر را به قطل رسانده حکاکی کند. دو مامور پلیس به سوی صومعه می­آیند و قصد دستگیری راهب بالغ را دارند. استاد از آنها تا پایان حکاکی سوتراها مهلت می­گیرد. راهب بالغ شب تا صبح به حکاکی مشغول است و در همین حین بخواب می­رود. دو مامور پلیس کار نیمه تمام راهب بالغ را تکمیل می­کنند و او را به همراه خود می­برند. استاد راهب در یک مراسم خودسوزی آیینی، تلی از هیزم را به روی قایق جمع می­کند در میان دریاچه و به میل خود به زندگی خود پایان می­دهد انگار که ماموریت­اش در این جهان به پایان رسیده است. پس از سوختن قایق و باطبع سوختن استاد راهب، ماری از کنار قایق به سمت صومعه حرکت می­کند.

 

زمـــــســـــتـــان: فصل زمسان است و دریاچه کاملا یخ زده است. مرد نسبتا مسنی که همان راهب بالغ فصل گذشته است از پس دروازه چوبی پا به دریاچه یخ زده می گذارد و وارد صومعه می­شود. ماری که در فصل پیش از کنار قایق سوخته خودرا به صومعه رسانده بود در لباسهای استاد چمبره زده است و با ورود راهب بزرگسال به گوشه­ای می­خزد. راهب بزرگسال به ادامه زندگی در صومعه مشغول است تا اینکه زنی با چهره­ای پوشیده وارد صومعه می­شود. زن نقاب دار کودک نوزادی به همراه دارد و انگار برای مراسم آیینی دعا و توبه به پیشگاه بودا به آنجا آمده است. راهب بزرگسال هم مانند ما موفق به دیدن صورت او نمی­شود. در نیمه شبی زن، کودک خود را در صومعه می­گذارد و قصد ترک آنجا را دارد. در بازگشت زن به درون گودالی(گودالی که راهب بزرگسال جهت تهیه آب کنده است) در یخهای دریاچه می­افتد و جان می­دهد. راهب بزرگسال سنگ آسیاب نسبتا بزرگی را به کمر خود می­بندد و در سفری مشقت بار و پر زحمت خود را به بالای کوهستان می­رساند سنگ آسیاب را بر تخته سنگی استوار می­کند و مجسمه بودا را در همانجا رو به سمت دریاچه و صومعه نصب می­کند و مشغول دعا می­شود.

 

... و بـــهـــــار:  درب چوبی صومعه باز به سوی دریاچه گشوده می­شود. استاد بزرگسال که اینک به پرورش شاگرد جدید اش مشغول است انگار می بایست این چرخه حیات و پرورش را ادامه دهد. نوزاد آن زن نقابدار که اینک در حدود سن و سال کودکی خود راهب است مشغول آزار و اذیت یک لاکپشت است. آری انگار این چرخه ادامه دارد. مجسمه بودا همانطور که در فصل قبل روبه دریاچه نصب شده بود نظاره گر دریاچه و صومعه است.

 

 

 

     «قسمت اول فیلم که فصل بهار است و بیست دقیقه بطول می­انجامد بخودی خود ارزش هزینه بلیط سینما را دارد و در میان همه این قسمتهای کوتاه پنج گانه، از همه تکان دهنده تر است و لطافت سینمایی نادری دارد.» فیل ویلا رئال/ نویسنده آریزونا دیلی استار

 

     انگار واقعا این فیلم به مذاق غربی ها خوش آمده است. حتی نقد های منفی کمی در باب این فیلم به چشمم خورد. فیلم سرشار است از نماد ها و اشیا و آداب و رسوم هایی که ممکن است حتی سر سوزنی از آن برای تماشاکر غربی آشنا نباشد. از گربه سفیدی که دم اش را در رنگ می­زنند و با آن اشعار سوترا های بودایی را بر عرشه صومعه می نویسند گرفته تا طرح ها و نقوشی که دیواره های قایق و دروازه چوبی با آن مزین شده است. از ماهی قرمز درون صومعه گرفته تا خروسی که راهب جوان آن را به دنبال خود به شهر می­برد. از درب و دروازه صومعه گرفته تا آن نمای عظیم بالای کوهستان. این مثال ها و چیزهای این قبیل همه و همه به غیر از نمادهای عام و جهانی، دارای معانی و مختصات خاصی هستند که یک سرش مستقیما به فرهنگ شرقی و خصوصا عرفان بودایی متصل می­شود. پس چرا تماشاگری که ممکن است با این کد ها و این قایم باشک ها آشنا نباشد، در آن گوشه از دنیا باز هم می­تواند از یک چنین فیلمی لذت ببرد؟. جواب مسئله در جهانی اندیشیدن است بدور از متعصب بودن و بدور از پافشاری بر فرهنگهای درست و یا غلط مان. جواب مسئله در فطری اندیشیدن است که زبان مشترک همه افراد دنیاست. در عرفان بودایی، انسان، حیوان و طبیعت سه رکن از یک مثلث هستند و طبعا شرح این روابط و این جایگاه جای چندان مناسبی در یک تحلیل سینمایی نیست. به همین خاطر تا آنجا که ممکن است از این ریزه کاری ها گذر می­کنم و آنقدری که لازم و موجز است به آن می­پردازم به طوری که لذت سینمایی اثر را فدای مباحث فلسفی فکری نکم.

 

     پس از دیدن این فیلم و پس از فراز و نشیب ها و پس از شادی ها و غم هایش، آنچه داغش به سینه تماشاگر می­ماند و بیشتر در خاطره او بجای می­ماند همان نماهای پایانی از آخرین فصل فیلم است. نمایی که کودک خردسال آن زن، که اینک شاگرد جدید استاد بزرگسال شده مشغول آزار و اذیت یک لاک پشت است. کودک بی هیچ پیش زمینه فکری و بدور از تفکر مشغول همان کاریست که نتیجه اش را به مدد سینما و به مدد فشرده کردن زمان، حدود شست سال اش را در این فیلم به سرعت برق دیدیم. در اولین برخورد دچار حس عبث و بیهوده ای از زندگی می­شویم گویی که سرنوشت انسان از قبل نسخه اش پیچیده شده است و این انسان های بخت برگشته مانند سوسک و کرم به دور خود در باغچه ای که از فرط کوته­ی فکرشان به یک جهان می­ماند گرفتارند. در اول این تحلیل عرض کردم که در این فیلم، پیکان فکری کیم کی دوک­ اثالت وجود را هدف قرار داده ولی این اثالت وجود چیست.

 

     همیشه انسان در برخورد با اشیا به دو معنی نظر داشته است. اول هستی آن شئ و دوم چیستی اش. این تفاوت هستی و چیستی یک شئ، سابقه طولانی ای ندارد و اولین بار از زمان صدرالمتاهلین شیرازی در میان قرن یازدهم هجری از طریق مکتب اسلامی به جهانیان ارائه شد. صدرالمتاهلین ثابت کرد که چیستی و هستی یک شی ریشه اش ذهنی است و آنچه به عنوان شئ در ظرف خارج از عالم ماده وجود دارد دوچیز نیست بلکه یک چیز است. پس یکی از این دو، اصلی است و دیگری فرعی. اما مسئله ایکه باید مد نظر داشت این است که در زمان حال و در تفکرات غربی آنچه به عنوان اصالت وجود خوانده میشود دقیقا مطابقتی با آنچه در فلسفه اسلامی به نام اصالت وجود مشهور است ندارد و در اصل به فلسفه اگزیستانسیالیسم معروف است. آنچه غربیان به آن اذعان دارند برخلاف فلسفه شرق فقط بر انسان محدود می­شود و بس. آنها معتقدند که انسان برخلاف اشیا دارای یک ماهیت مشخص و پیش بینی شده و یک قالب معین نیست و این خود انسان است که چیستی اش را می­سازد. این سخن بخودی خود دارای معنی صحیحی است اما نکته ایکه فلسفه اگزیستانس را با فلسفه و سیستم فکری اثالت جود متمایز می­کند محدوده نسبتا کوچکی است که فلسفه اگزیستانس بدان تمرکز دارد که همان انسان است. ولی برعکس در فلسفه اثالت وجود تمرکز بغیر از انسان برکل عالم هستی منبسط است. و دیگر اینکه در فلسفه اسلامی ملاک، تقدم و تاخر هستی و چیستی یک شی نیست بلکه مسئله واقعیت و عینیت است که این در فلسفه اگزیستانس به تقدم و تاخر تغیر شکل داده است.

 

 

     این توضیح – در مورد فلسفه اگزیستانس و اثالت وجود -  را بدین خاطر مجبور شدم عرض کنم که خواه نا خواه بر روی یک فیلم فلسفی/دینی تمرکز کرده ایم ولی از این پس تا آنجا که ممکن است بر لذت و طراوت سینمایی اثر متمرکز می­شوم. بنظر حقیر زیبایی و لذتی که از دیدن این فیلم حادث می­شود مدیون بینش و نگاه حرفه­ای سینماگر است. کیم کی دوک­ نیز مانند بسیاری از فیلمسازانی که در خارج از کشورشان به فیلم سازی مشغولند، کارهایش به مذاق هموطنانش خوش نمی­آید که این بیشتر بخاطر نداشتن تحصیلات آکادمیک در این رشته است. ولی آنچه مهم است نتیجه اثر است که بغیر از داشتن ملاک ها و استانداردهای جهانی دارای طراوت و ذوقی بی بدیل باشد. دسته بندی این فیلم را اگر بخاهیم مشخص کنیم بیشتر سمت و سوی سینمای مدرن متمایل است. نگاه کارگردان با آن نماهای بلند و سکوت کلامی ایکه بر فیلم حاکم است و داستان و گره کشایی هایی که عامدانه از رویشان گذر شده است تماشاگر را به یک سفر درونی هدایت می­کند. سفری که در ظاهر بسیار سطحی است و در باطن بسیار عمیق. این فیلم نمونه بارز و حرفه­ای یک اثر هنریست که همخوانی تنگاتنگی بین فرم و محتوایش در جریان است. گردش فصل ها، چرخش رنگها، مرگ و زندگی, نسبی بودن اشیا جهان(مانند گودال آب که سبب مرگ زن شد) همانند مفاهیم اصلی اش در جهان، اینجا نیز در این فیلم حرکت خطی ندارند. در اینجا انسان است که میخواهد راکد نباشد. مهم مقصد نیست بلکه غایت انسان، حرکت است که مخالف سکون است و این سکون عین نابودی ومرگ است. اینجا(صومعه) تکه ای از دنیاست که مخالف رسم و رسوم جاری در عین ظاهر آرامش دنیایی از حرکت و کمال را در خود مخفی کرده است. بازدید کنندگان این صومعه افراد معمول جامعه شهری اند. جامعه ایکه بر طبق سنوات مادی از سیستم ماتریالیستی پیروی می­کنند و این مادی گرایی نتیجه اش رخوت و کسالت است که فراری از آن نیست. در جامعه ماتریالیستی، مبدا و مقصد، دو نقطه جدا از همدیگرند که به نسبت سختی هدف از همدیگر دورتر شده اند و  برای نیل و رسیدن به هدف، مایه اش ترک و دوری از مبدا اولیه است تا رسیدن به نقطه مقصد. اما در سیستم مذهبی/آیینی خصوصا حالت شرقی اش، این سیر و سلوک دیگر حالت خطی ندارد و سالک در یک حرکت حلقوی می­تواند به کمال برسد. این شرح حلقوی بودن حرکت سالک، پایه و اساس محتوای فیلم است که کارگردان بر آن اشراف کامل داشته و اثرش را بر پایه های آن علم کرده است. همانطور که عرض شد برای خلق یک اثر نسبتا کامل هنری میبایست دو نکته را در نظر داشت که آن، اول محتوای اثر است که چه می­خواهد بگوید ودوم نوع بیان و نوع ابزاریست که میخواهد به همت قدرتش به کمک محتوا بشتابد. درک این دو نکته بسار مهم است و هنرمند میبایست تا آنجا که می­تواند از ابزارهایی برای بیان احدافش استفاده کند که همخوانی و چسبندگی خاصی با محتوای اثرش داشته باشد. ­کیم کی دوک پس از یکسال جستجو به لوکیشن مورد نظرش دست یافت. یک دریاچه مصنوعی که اطرافش را کوه­ها و درختان احاطه کرده بودند. این لوکیشن فرصت مناسبی را در به تصویر کشیدن چرخه کامل رنگی یک سال زمینی به کارگردان ارائه می­داد.

 

     بار معنایی در این فیلم بیشتر بدوش تصویر است تا کلام چون ساختار نمایش این اثر چیزی جز سکوت و آرامش را نمی­پسنند. همانگونه که بر اثر تجربه های شخصی دریافته ایم که بیشتر جرقه ها و دانش اکتسابیمان که در لحظه بما القا می­شود، در مواقع آرامش و سکوت بر ما حادث شده، در اینجا نیز فیلمساز تا آنجا که توانسته تماشاگر را از نویز و اغتشاشات صوتی دور کرده و تمرکز بیننده را بر عوامل بصری طبیعی معطوف کرده است. این کم دیالوگی و این آرامش فیلم، راه را برای سفری درونی به دنیای تماشاگر آغاز می­کند. در این فیلم تصاویر اشیا خود مانند کتابی سخن می­گویند. آرامش و سکوت صومعه ایکه در میان دریاچه محصور شده نماد رحم و زهدانی است که مرکز آفرینش است پس دیگر این صومعه معلق در آب، معنی سکون و فساد نمی­دهد. لباس دختر بیمار که از جنس جین انتخاب شده و بعد به کتان سفید تغیر جنس می­دهد پاسخگو و رازگشای نوع زندگی و اجتماع دختر است. نمایش جفت گیری مارها نماد زایش و جوش وخروش طبیعت است. مجسمه بودا که در پایان هر فصل از بالای سخره ها به دریاچه خیره شده است، نشان از چرخش و سیکلی بینهایت را می­دهد. انگار که این صومعه و این دیر جایگاه استادها و شاگردان بسیاری بوده است. تصاویری که بر روی دروازه چوبی نقش بسته است از سمت بیرونی منقوش است به نشان دو اژدها ولی از سمت درون به نشان دو فرشته زینت شده است. در طی دیدن این فیلم، این کدهای تصویری در ناخودآگاه تماشاگر نفوظ می­کند و حاصل اش احساس و لذتی است که وصف ناشدنیست. چکیده داستان فیلم همان بود که در چند خط عرض شد ولی عمق داستان و تاثیر فیلم با همراه شدن اش تکمیل می­شود. نقدها و تحلیل های دیگری را نیز خوانده ام و آنها نیز مانند من حرف درست و بدرد بخوری که حداقل نوک پیکانش به سمت و سویی باشد نزده اند که این خود دلیل بر عدم انتقال احساس فیلم  است بوسیله کلمات. قابل قیاس نیست ولی حال اکنون من درست مانند تعریف کردن اودیسه فضایی استنلی کوبریک است برای دیگران. این فیلم را بارها و بارها دیده ام ولی نمیدانم چرا راه نفوظ و رسوخی بدان برای بیانش در قالب کلمات نجسته­ام.

 

سفره کَرَم استاد/تکامل حلقوی

دروازه ورودی که از جنس چوب است بر سمت ورودی اش منقش است به تصویر دو اژدها که حکایت از مقدس بودن و مهم بودن مکان می­دهد ولی این دو درب چرا در آغاز هر فصل خود بخود بسوی افراد باز می­شود. انگار که استاد با قدرت ماورایی­ اش درب را برای ما بینندگان باز می­کند و به ما خوش آمد می­گوید. ما بینندگان نیز مانند افرادی که در این فیلم پا به این صومعه گذاشتند، هر یک به مثابه یک شاگرد خردسال می­مانیم. فقط می­ماند که میهمان(خواه تماشاگر سینما باشد و خواه شخصیت دختر بیمار فیلم) چقدر از این سفره کرم بهره ببرد.

 

     سمت خروجی دروازه چوبی با تصاویری از دو فرشته زینت داده شده اند. تصاویری درست برخلاف تصاویر آن سمت در. این دو تصویر(اژدها و فرشته) در اصل تناقضی با یکدیگر ندارند و فقط آینه ای است از حال روحانی بازدید کنند صومعه. در بدو ورود، تصویر اژدها نشان از باطن میهمانان می­دهد که هنوز چون پا به چرخه تربیت ننهاده اند باطنشان به این گونه است. و در هنگام خروج از دروازه، تصاویر فرشته نمادی از آینده و تکامل روحانی میهمانان می­دهد.

 

     در فرهنگ شرقی از عرفان بودایی گرفته تا عرفان و فلسفه اسلامی، ملاک تکامل، فقط رسیدن به هدف نیست چون هدف و طریق هردو یک چیز هستند و برای همین سالک و راهپیمای راه حقیقت، نیازی به حرکت خطی ندارد. تفاوت سالک مشرق زمین با سالک مغرب زمین در یک نکته است که سالک مغربی به دنبال کشف و درک حقیقت است ولی سالک مشرقی بغیر از شناخت حقیقت، هم­ و­ قم اش در مجذوب شدن و فنا در ذات هدف که همانا حقیقت است پایه گذاری شده. چون حقیقت، خارج از این حالت مادی و بدور از این خط کشی های مرسوم، حد و مرزی ندارد پس چگونه می­شود که اصلا ابتدا و انتهایی در کار باشد تا سالک بتواند از نقطه ای شروع و به نقطه ای مسیرش را خطم کند. ابتدا همین انتهاست و انتها همین ابتدا. همان گونه که در وصف صفات حضرت حق عرض می­شود: «هو الاول، هو الاخر». این رسم و رسومات و این ابتداها و انتها ها نیاز مبرم عالم ماده است که بر این استاندارد بنا شده است و سالک نیز میبایست در ظاهر چنین خطی رفتار کند ولی در اصل حرکت سالک حرکی است از خود در خود. شاید در طی این راه مسیری را طی کند ولی طول و مسافت پیمایش شده برابر صفر است. کیفیت سلوک مشرقی در مسافت طی شده نیست بلکه در استحاله و تغیرات روحی خود سالک است که در این راه بر او حادث می­شود. سالک پس از عمری حرکت در خود به دنبال حقیقت، باز به همان نقطه ابتدایی سفرش می­رسد وبرای همین است که طول مسیر پیمایش شد را برابر صفر اندازه گیری می­کنند. این صفر و این حالت ظاهری عدد صفر در همه جای جهان به مانند حلقه توخالی ای می­ماند چون روند تکامل و سیر صعودی انسان در همه ادیان، پایان دادن به منیت ها و خود بودن هاست. این حذف منیت و این برطرف کردن خودبینی ها، در اصل همان حذف عدد یک است که که این حذف شدن به صفر بودن منجر می­شود.

 

     در این فیلم همه افراد به نوعی خواسته یا ناخواسته پا به مکانی می­گذارند که منجرب به تغیری هرچند کوچک ولی اثر گذار در زندگیشان می­شود. از کودک خردسال گرفته تا دختر بیمار و حتی ماموران پلیس. کودک خردسال اول فیلم در می­یابد که تغیراتی جزئی در این عالم ماده می­تواند منجر به تغیراتی کلی در عوالم بالاتر شود، و آگاهی از این تغیرات کلی منوط به اعتقاد داشتن به حقیقت است. دختر بیمار درمیابد که که علت بیماریش نا متمرکز بودن عواطفش است بر روی یک انسان و چون مدتی را با راهب جوان می­گذراند می­تواند بهبودی­اش را بدست بیاورد و چون دوباره به محیط شهری با آن مناسبات مخصوص به خودش بر­می­گردد دچار مشکل اساسی که همان کشته شدنش توسط راهب جوان است می­شود. دو مامور پلیس درمیابند که ندامت باطنی یک مجرم دلیل بر پاک شدن و طبرئه شدن یک مجرم است نه در بند کردن اش. و راهب خردسال که پس از سالها دوباره به صومعه بازمی گردد و در هیبت یک راهب کامل بر تخت می­نشیند، حال علت مخالفت استاد پیر را در شکنجه کردن خود در می­یابد. او در می­یابد که همانطور که انسان بر خود نقص و ضایعه ای را وارد می­کند(چه روحی و چه جسمی)، فقط خود اوست که می­تواند بخود کمک کند و خود را از این نقص رهایی دهد. او با بستن سنگ آسیاب به کمر خود و حمل آن به بالای کوهستان، این سیکل و این چرخش تکاملی را که در طی عمرش گذرانده است به تکمیل می­رساند و آنجاست که در آرامش می­تواند مانند استاد پیر خودش بر مسند استادی بنشیند و دستگیر کودک و شاگرد محتاج دیگری باشد.

 

 

     در جایی استاد پیر به راهب جوان می­گوید، این سوتراهای بودایی را بر روی عرشه این صومعه کنده کاری کن تا با کندن هر حرف از آن، ذره ای از خشم و غضبت و گناهت کاسته شود. متن سوترای از این قرار است: «شاید بتوانی به راحتی انسانی را بکشی ولی بدان که به آسانی کشته نمی­شوی».

 

 

 

ارادتمند:

MAX PAYNE


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 249516

Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها