MAX PAYNE
X
تبلیغات
رایتل
MAX PAYNE
تحلیل فیلم / دلنوشت های سینمایی
آرشیو
موضوع بندی

Free chat widget @ ShoutMix





Powered by WebGozar

پنج‌شنبه 31 مرداد‌ماه سال 1387
نقد فیلم: چانگ کینگ اکسپرس | chungking express 1994

 

چانگ کینگ اکسپرس

chungking express

عشق­های فست­فودی، خاطرات کنسروی

     برای من زمان زیادی از دیدن اولیه چانگ کینگ اکسپرس می­گذرد ولی بر طبق حال و هوای روحی­ام، نوشتن در مورد فیلم­هایی که دوستشان دارم کاری سخت و عذاب دهنده است. حال پس از چندین سال از دیدنش شروع به نوشتن می­کنم. البته سخت است، نوشتن در مورد احساساتی که قابل وصف نیست، برای من در حکم یک سلاخی هنری است.

 

     دیدن چانگ کینگ اکسپرس از آن تجربه های ناب، خلاقانه و سرگرم کننده است که بر طبق روال از سینمای ونگ کار وای انتظار می­رود. دو داستان مجزا در دل زندگی­های متقاطع شهری و روابط شکل گرفته انسانها از این ارتباطات، تولید حسی زیبا و معصومانه می­کند که بیاد ماندنیست.

داستان مامور پلیس شماره 223

در ابتدا داستان مامور پلیس 223 را شاهد هستیم که در شب تولد بیست و پنج سالگی­اش، دوست/دخترش ترکش می­کند. شدت درماندگی، پلیس دوست­داشتنی مارا به کارهای عجیب و غریبی سوق می­دهد. از خوردن کنسروهای فاسد و تاریخ گذشته آناناس گرفته تا پیغام گذاشتن و تماس گرفتن با هر دختری (دوست/دختر های سابقش) که تابحال میشناخته. از وقت گذراندن در یک دکه غذاهای فوری شبانه گرفته تا ورزش کردن (دویدن) و عرق ریختن تا حد انتها، آنچنان که دیگر آبی در بدن برای گریه کردن نداشته باشد. سرانجام در یکی از شب­گردیهایش با زنی موبور آشنا می­شود که در واقع یک قاتل و قاچاقچی حرفه­ای مواد مخدر است و او هم داستانهای مخصوص بخودش را دارد. مامور 223 با زن موبور در آپارتمانش یک شب غیر جنسی را سر می­کنند. فردا صبح  زن موبور آنجا را ترک می­کند و برای پیجر مامور 223 یک پیغام تولد می­گذارد. در پایان مامور 223 که طبق معمول مشغول دویدن است، از دیدن پیغام زن موبور بسیار خوشحال می­شود و به دویدنش زیر باران ادامه می­دهد ولی اینبار نه به قصد خودآزاری.

داستان مامور پلیس شماره 663

در داستان دوم با مامور پلیس 663 آشنا می­شویم که بعد از کار روزانه اش همیشه به یک دکه غذاهای فوری می­رود، همان دکه­ایکه قبلا مامور پلیس 223 در انجا وقت گذرانی می­کرد. دوست/دختر مامور پلیس 663 که یک میهماندار هواپیما است اورا ترک می­کند. دختر میهماندار که عاظم یک سفر کاری است، به دنبال مامور 663 می­گردد تا نامه خداحافظی بهمراه کلید آپارتمان مامور 663 را به او  پس دهد و چون موفق نمی­شود به دکه غذای فوری که پاتوق مامور 663 است می­رود و نامه اش را آنجا می­سپارد. در همین اوضا که مامور 663 حال و حوصله ارتباط برقرار کردن با کسی را ندارد، «فی»، پیشخدمت دکه غذای فوری، به او دل می­بندد. «فی» چون روی ابراز عشقش را به مامور 663 ندارد افسرده است ولی نا امید نمی­شود. او دست بکار می­شود و هر روز و هر موقعیتی که پیدا کند از کارش جیم می­شود و در غیاب مامور 663 خود را به آپارتمان او می­رساند. «فی» در سرکشی های روزانه اش، زندگی درب و داغان مامور 663 را مرتب می­کند. ماهی های قرمز برای آکواریوم، حوله و صابون نو و تمیز برای دستشویی و ملحفه های جدید برای تخت خواب، گوشه کوچکی از کارهای «فی» برای مامور 663 است. سر انجام پس از مطلع شدن مامور 663 از کارهای مخفیانه «فی» به او دل می­بندد و از او در خواست یک قرار ملاقات می­کند. «فی» مامور 663 را قال می­گذارد و در پی آینده اش، میرود که یک میهماندار هواپیما شود. «فی» پس از یک سال در شکل و شمایلی جدید (درست مانند آن دختر میهماندار) به دکه غذای فوری باز می­گردد. مامور پلیس 663 که آنجا را خریده، یک سال است که منتظر است تا با «فی» زندگی جدیدی را اغاز کند.

 

 

راه های افتخار:

دو داستان غیر مرتبط در مکانی بنام «میدنایت اکسپرس» که همان دکه غذاهای فوری است بهم پیوند می­خورند. «میدنایت اکسپرس» حکم لولای داستان را دارد و درواقع پاشنه فیلم­نامه بر این مکان استوار است. داستان با روایتی سرراست اما در عین حال با خصلت های بازیگوشانه می­رود که سنگ یک فیلم پست مدرن را به سینه بزند. البته حال و هوای این فیلم آنقدر معصومانه است که اشاره کردن به مسائل فنی فیلم، آن لذت و دلچسبی فیلم را می­کشد (من هم این کار را نمی کنم). ونگ کار-وای فیلمساز صاحب سبکی است که استاد حاکم کردن حال و هوای خاصی بر فیلم هایش است. به­همین خاطر تنها نام بردن از مولفه های بکار برده شده در فیلم های ونگ کار-وای نمی تواند حق مطلب را در مورد سبک او ادا کند. باید دید، حس کرد، لمس کرد تا از این تجربه احساسی چیره شود که ناگفتنیست. ونگ کار-وای این فیلم را در وقفه­ای حدودا یک ماهه که بر سر یکی از فیلم­هایش (خاکسترهای زمان) رخ داده بود برای رفع خستگی ساخت. او شبها فیلم­نامه را می­نوشت و فردا صبح بازیگران در جلو دوربین مشغول ادا کردن جملات فبلم­نامه بودند. بخاطر همین امر و بخاطر ساختار متداخل فیلم­نامه، شاید ساختار چانگ کینگ اکسپرس آنچنان که باید مستحکم بنظر نیاید اما ناگفته نماند که همین فیلم بود که برای ونگ کار-وای شناخت و اعتبار جهانی دست و پا کرد. کوئنتین تارانتینو که از فیلم خوشش آمده بود، آن را در آمریکای شمالی مطرح کرد و این آغازی بود برای صعود ونگ کار-وای تا آنجا که برای فیلم در حال و هوای عشق (2000) مفتخر به دریافت نخل طلایی جشنواره کن شد.

عشق­های قابل حمل:

ونگ کار-وای استاد خلق حال و هواست. استاد استعاره­ها و تمثیل­ها. استاد بازیگرفتن از اشیا بی­جان. بدین سبب با دیدن چندین­باره فیلم­هایش، بیشتر شیرفهم می­شویم که ونگ کار-وای چه می­گوید. چانگ کینگ اکسپرس در وصف عشق است و خاطره­ها. در وصف این نکته که انسان بی عشق، چیزی جز یک شی نیست. چانگ کینگ اکسپرس در حال و هوای عشق سخن می­گوید اما نه از جنس عشق دکتر ژیواگو و یا کازابلانکا. اصلا انسان­های امروزی کجای خصلت­ها و یا عشق­شان با خصلت­ها و عشق شخصیت­های فیلم کازابلانکا (ریک و الزا) می­خواند که بشود راجع به آنها آنگونه فیلم ساخت. صحبت از انسان شتابزده امروزیست که بجای نشتن در کافه "ریک"، ایستاده فست­فود می­خورد. انسانی که دیگر نمی­تواند منتظر "سام" سیاه پوست پیانیست شود که آهنگ "همچنان که زمان می­گذرد" را بنوازد. انسان امروزی، موسیقی­اش را بر روی CD بدنبال خود اینجا و آنجا می­برد. دیگر کسی عشق­های قدیمی را در صندوقچه قلبش محبوس نمی­کند بلکه به­محض اینکه تنها و مستاصل شد، به هر جنس مخالفی چراق سبز نشان می­دهد (همه مثالها از کازابلانکا و چانگ کینگ اکسپرس). انسان امروزی عشق را به شکل فست­فود و کنسرو می­خواهد و این دقیقا چیزیست که ونگ کار-وای در این فیلم بدان اشاره می­کند.

یک رمانس ملایم: (عشق­های فوری)

پلیس 223 درمانده و مستاصل است از این خاطر که دوست/دخترش ترکش کرده. او عشق را بشکل فست­فود می­خواهد. او که از لحاظ روحی ضربه سختی خورده، سعی دارد که به هر نحو ممکن گذشته­اش را، آرامش­اش را (اگر وجود داشته باشد) دوباره بدست اورد. مامور 223 برای هرکسی از دوستانش که می­شناخته پیغام می­گذارد. یکی او را نمی­شناسد، یکی به سخره­اش می­گیرد و یکی هم اصلا ازدواج کرده و بچه دارد. پس هر روز صبح آنقدر می­دود تا آب بدنش تبخیر شود که دیگر نتواند گریه کند. او آنقدر کنسرو آناناس تاریخ گذشته می­لمباند که مریض می­شود و حالا دردسر این را دارد که چجوری بالا آورد تا از این دلپیچه خلاص شود. پس به کافه­ای می­رود تا چند پیک و/ی/س/ک/ی بخورد بلکه بالا آورد. مامور 223 در آنجا با زن موبوری – که این رنگ مویش بخاطر کلاه گیسی است که به سر دارد – آشنا می­شود که شبها با بارانی و عینک آفتابی در شهر سرگردان است و آنقدر مورد توجه هست که مامو 223 بدان شک کند ولی مامور 233 اصلا به او شک نمی­کند بلکه شبی غیر جنسی را در آپارتمانش با او سر می­کند بی آنکه او را حتی لمس کند. مامور 223 از او هیچ نمی­خواهد مگر محبت گم­شده دوست/دختر قبلی­اش را. زن موبور بر روی تخت دونفره آنچنان از فرط خستگی بی­هوش می­شود که حتی شب­بیداری مامور 223 بیدارش نمی­کند. مامور 223 تلویزیون می­بیند، غذا می­خورد، تلویزیون می­بیند و دوباره غذا می­خورد و باز هم تلویزیون نگاه می­کند بی آنکه توجه چندانی به زن موبور داشته باشد. او می­خواهد جای دوست/دخترش به هر نحوی که شده خالی جلوه نکند. در آخر هم کفش های کهنه و کارکرده زن را به حمام می­برد و خیسش می­کند و با کراواتش آن را تمیز می­کند و دوباره کنار کنار زن قرار می­دهد. حالا کم کم آفتاب زده است و مامور 223 ظبق معمول می­رود که قبل از کار روزانه­اش بدود، بدود آنقدر که دیگر آبی در بدن برای گریه کردن نداشته باشد. او آنقدر می­دود که دیگر نای راه رفتن ندارد و در لحظه­ایکه ظاهرا نا امید شده و پیجرش را به تووری کنار زمین ورزش آویزان ­کرده که دیگر بیخیال همه چیز شود، پیجر از پیغام زن موبور بصدا در می­آید. مامور 223 آنقدر خوشحال می­شود که دوباره به دویدن ادامه می­دهد اما اینبار نه به قصد خود آزاری.

یک رمانس ملایم: (عشق­های مدت­دار)

پلیس 663 هم سرنوشت پلیس 223 را دارد ولی او بچه­بازی های مامور 223 را از خود در نمی­آورد. در ظاهر آرام و بیخیال است ولی این فقط یک ظاهرسازیست که برای مردم از خود نشان می­دهد اما بعد از کار روزانه تا به آپارتمانش می­رسد، می­شود همان بچه ساده ایکه از عشق رنجیده شده. با عروسک هایش حرف می­زند و درد و دل می­کند و موهایشان را برس می­زند شاید از بار غم­اش کاسته شود. برای او  اشیا خانه جاندار هستند چون با انها حرف می­زند. به صابونش می­گوید چرا لاغر شده­ای و حوله خیس­اش را می­چلاند تا دیگر گریه (چکه) نکند. او برخلاف پلیس 223، عشق را به شکل کنسرو می­خواهد. نشان به ان نشان که قفسه های آشپزخانه اش پر از غذاهای کنسروی است. پلیس 663 عشق را بصورت کنسروی، محبوس و دائم می­خواهد ولی نمیداند که کنسروها هم روزی فاسد می­شوند. تا اینکه دوست/دخترش ترکش می­کند و بعد از آن سر و کله دختر کافه­چی پیدا می­شود. مامور 663 نمی­داند که «فی» عاشقش شده و هر روز اورا از داخل دکه فست­فود فروشی دید می­زند. دختر هم حال و هوایش به همان درامی پلیس 663 است. شاید با اشیای اطرافش حرف نزند اما با صدای بلند موسیقی گوش می­کند و  روزها بعد از رفتن مامور 663 از جلو کافه، پنکه را به روی خود می­گرداند تا شاید آتش عشقش فروکش کند. «فی» روزها دزدکی به آپارتمان پلیس 663 می­رود و آنجا را مرتب می­کند. موسیقی همیشگی­اش را گوش می­دهد و با عروسک­های صاحب خانه بازی می­کند و حتی بر روی تخت دونفره پلیس 663 چرخ­وتاب می­زند و حالا که جای خالی دختر مهماندار را خالی دیده است، خودش را خانم خانه حس می­کند. اما پس از آنکه مامور 663 از عشق دختر بخود آگاه می­شود، «فی» بساطش را جمع می­کند و می­رود که میهماندار هواپیما شود. «فی» پس از یک­سال به همان شکل و ظاهر دوست/دختر قبلی پلیس 663 خود را به او نشان می­دهد تا باهم زندگی جدیدی را آغاز کنند. «فی» با این کارش خود را مطابق میل کنسروی مامور 663 تطبیق می­دهد اما محتویات کنسرو عشقی مامور 663 را تازه می­کند و خود جانشین آن می­شود. «فی» به مامور 633 می­فهماند که شاید خاطره ها مدت­دار باشند اما عشق­های حقیقی اینطور نیستند.

M A X P A Y N E

 

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 248633

Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها