MAX PAYNE

تحلیل فیلم / دلنوشت های سینمایی

MAX PAYNE

تحلیل فیلم / دلنوشت های سینمایی

به سبک SE7EN

 

چارلی چاپلین در جایی میگه:

هنر قبل از اینکه دوبال به انسان بدهد ، اغلب دوپای او را می شکند.

 

 

من کلمه وبلاگ را بجای هنر می پسندم

 

تحلیل فیلم - ادوارد دست قیچی

 

 

 

+ برو زیر پتو عزیزم ، اون بیرون هوا خیلی سرده

- برای چی برف میاد مادر بزرگ؟ از کجا میاد؟

+ داستانش طولانیه عزیزم

- برام بگو

+ امشب نه ، بگیر بخواب

- خوابم نمیاد ، برام بگو ، خواهش میکنم

+ باشه ... بزار فکر ببینم ... فکر کنم با یه قیچی شروع شد.

 

ادوارد دست قیچی ساخته کارگردان پر آوازه سینما یعنی تیم برتون است که در سال 1990 ساخته شده.

 

این فیلم داستان مردی(رباتی) هست که توسط یک مخترع ساخته شده.

اون مخترع همه چیز برای این ربات فراهم کرده منجمله عقل ، قلب ، هوش ولی تنها چیزی که برای این ربات نگذاشته یک جفت دسته که موقتا از یک جفت قیچی بجای دست برای اون ربات تعبیه کرده.

نام این ربابت ادوارد ه ... ادوارد مرد خیلی باهوش و عاقل و خیلی خیلی ساده ایه ... البته ساده به معنای معصوم.

در آخرین لحظه ایکه اون مخترع میخواد برای ادوارد دست درست کنه ، اون مخترع میمیره و ادوارد بدون دست می مونه.

ادوارد در قلعه ای در ارتفاعات شهر زندگی میکنه ... در همون خانه مخترع.

ادوارد توسط یکی از زن های مهربون و کنجکاو شهر کشف میشه و اونو به خونه خودش می بره.

ادوارد کم کم توسط افراد دیگه شهر شناخته میشه وهمه به معصومیتش پی می برند.

مردم شهر به هنر های ادوارد پی میبرند که این هنر ها توست همین دست های قیچی مانندش انجام میشه

اون با دست هاش موهای زن های شهر رو آرایش میکنه ... از هر خیابونی که رد میشه ... گل ها و سبزه های شهر رو به اشکال زیبا و جالت  آرایش می کنه و ... ووو

ادوارد کم کم عاشق دختر اون زن میشه ولی عشقشو نمیتونه ابراز کنه.

مخفی کردن عشقش که بیشتر بخواطر دستهاشه یا به تعبیر دیگه بخاطر معلولیتش.

 

سر انجام ادوارد بخاطر سوء تفاهمی که براش با مردم شهر پیش میاد و مردم قدرش رو نمی دونند و به اون مضنون می شوند ، از اون شهر میره و برای همیشه برمیگرده  به همون قلعه و تا ابد در عشق اون دختر می سوزه ... باطبع دختر هم از معصومیت و عشق واقعی ادوارد آگاه میشه ولی دیگه خیلی دیر شده چون پلیس ها و مردم شهر بدنبال ادوارد هستن ... اون دختر ادوارد رو فراری میده و ... و ... اون هم تا ابد در عشق ادوارد میسوزه.

 

این جملات بالا داستان زندگی پیر زنی بود که داشت سرگذشتش رو برای نوه کوچیکش تعریف می کرد.

 

 

Girl: Hold me

Edward: I Can't

این دیالوگی بود که همیشه اشکم رو در می آورده

این فیلم هم یجورایی برای من کازابلانکاست

 

 

میخواستم فیلم شناسی این فیلم رو بصورت یک پست سینمایی معمولی منتشر کنم ولی 48 ساعت پیش بلاگ اسکای به دلایلی قطع شد و امکان دسترسی به وبلاگم نبود.

این ساده ترین شکل توضیح قضیه بود ... شکل مهم ترش اینه که 48 ساعت امکان دسترسی به دوستام به خواهر ها به برادرم نداشتم.

من در این بلاگ اسکای یک زندگی مجازی ولی خیلی خیلی گرم دارم ... بس به من نیست ، خیلی های دیگه هم همینطور هستند ... این زندگی من 48 ساعت قطع بود و من خیلی خیلی ناراحت بودم.

 

البته فقط این خانواده اینترنتی ما در خطر نابودی نیست !!! ... خانواده واقعی ما هم ممکنه به همین صورت برای چند مدت فلج بشه ... یا شاید هم برای همیشه ... خدا نکنه.

هر چیزی امکان داره که رخ بده ... مرگ یکی از عزیزان ... حادثه دلخراش ... جدایی ... تصادف ... ورشکستگی و ... ووو ... خدا نکنه.

 

زندگی همه ما مثل یک مداد میمونه که روی یک میز بصورت عمودی کار گذاشته شده

این مداد با کوچک ترین حرکت میز و یا یک نسیم قابل افتادنه

در فیزیک یه بحثی هست بنام اثر پروانه ای ... این قانون میگه بال زدن یک پروانه میتونه سرانجام وقوع یک طوفان باشه.

بله بال زدن پروانه میتونه باعث افتادن یک مداد از روی میز باشه ... به همین سادگی ... قطع شدن اتفاقی بلاگ اسکای هم میتونه باعث جدایی این جمع پر مهر و مهربون باشه ... اگه بلاگ اسکای دوباره راه نمی افتاد یا اینکه فیلتر میشد ما دیگه چجوری به هم دسترسی داشتیم.

آیا اگه دیگه از هم بی خبر می موندیم اصن هیچیمون نمی شد؟ ککمون هم نمی گذید؟ آیا دلمون برا هم تنگ نمی شد؟

من که داشتم روانی می شدم

حرف ها ... جمله ها ... تکیه کلام ها ... و خاطرات دوستام دایم از تو ذهنم بی وقفه عبور می کرد:

 

شراره با اون دستپخت خوبش ... با اون مهربونیش ... با اون مرامش که مثل مرد ها سر حرفش میمونه ... با اون پسر نازش ... با اون سفره یک در یکش ... با اون رنگ صورتی وبلاگش ... با اون 18 تا گل قشنگ تو گلدونش ... با اون تکیه کلامش که میگه آی کیو در حد هویج ... با آف های پر مهرش که آدم رو درگیر میکنه ... با هزار تا چیز دیگه ... آخ با اون تذکر دادن غلت های املایی داداشش. ... جدی چقدر با مرامه و به من لطف داره.

کاشکی 3 تا مسئولیت دیگه تو شرکت بهت بدند که دیگه وقت نکنی بیای پیش داداشی ... اونوقت دیگه یه آدم بی احساس نیست که با اون روحیه رباتیکش بهت ضد حال بزنه.

فردا حالمو جامیاره.

 

شهرام با اون پست های رنگارنگش که همه رو دعوت به فرا خوان میکنه ... با اون لوگوی خروسش ... با خیل عزیم خواننده های  وبلاگش که از سرو کولش بالا میرند و قربون صدقه داداششون میرند آدم یاد یکی از فیلم های باستر کیتون میوفته که داشت از دست زن های یک شهر فرار میکرد بخاطر اینکه هیچ مردی تو اون شهر زندگی نمی کرد و فقط اون بود و همه دوستش داشتند ... با اون حسودی های شیرینش که البته خودش همیشه گفته و من فقط نقل قول می کنم ... با اون اصن گفتنش که تبدیل شد به تکیه کلام خودم.

ایشالا یه آینده روشن تر در پیش داشته باشه و خوشبخت بشه ...  و یه داداش خوب که  رو اعصابش با کفش میخی راه نره ... داداشی دوست دارم ... مرسی که اینقده خوبی

 

ترنجبین بانو با اون اعتمادی که به یک نفر کرد ... با آف های منظمش که ترک نمیشه و اینقدر ساده و بی آلایش مینویسه که اصن ... با اون پاستیل های هریبو اصل ... با اون داداشی گفتنش که دل آدم غنج میره ... با اون تکیه کلامش که همیشه میگه: نیدونم. یا میگه: ووووووی چگده من دخمل ... ... ایشالا به یه مایه دار شوهر کنی که ورت داره بره اون کله دنیا که همه از دستت راحت بشند. ... شبا دیگه تو کیسه خواب بخوابی که دیگه داداشی شب ها نگران پس رفتن روت نباشه. ... شوخی بود.

 

گیلاس خانومی با اون شیطونی های شیرینش که همه عاشقش هستند ... اینو احتیاج نیست ازش خاطره بگم اینقده خاطره خوب برا همه گذاشته که گفتنش تکرار مکرراته.

ایشالا اون هم تو کارهاش موفق باشه و بقول خودش خدا اون دستهای مهربون رو ازش نگیره ... ایشالا یه سه قلو بیاره که دیگه وقت نکنه بشینه پشت کامپیوتر.

پیشاپیش بخودم تسلیت عرض می کنم. ... شوخی بود بخدا.

 

نهال خوب با اون همه مهربونی و پاکیش ... با اون همه عکس نی نی که تو وبلاگشه.

نهال خوب رو براش آرزوی خوشبختی می کنم.

 

حسین گودرزی ... اونم دوست خوبیه برام ... پسر خیلی با ادبیه ... همیشه به من میگه شما ولی من چند بار بهش گفتم تو ... همیشه هر وقت سوال میخواد بپرسه میگه میتونم یک سوال ازتون بپرسم؟

اونم پسر خوبیه انشا الله به جواب واقعی برسه.

 

و دوست های دیگه که همیشه به من لطف داشتند و با کامنت هاشون من رو خوشحال کردن.

محمد ... محمود ... دختری از نیمه تاریک ماه ... یلدا و ووو ... کرگدن فهیم.

 

و کوه های سیرا که من جز اذیت هیچ وقت کاری براش نکردم

ازش معذرت می خوام ... امیدوارم منو ببخشه.

 

 

 

 

اینها چیز هایی بود که دایم از جلو ذهنم عبور می کنه ... امید وارم این جمع قدر خودشون رو بدونند ... قدر دوستانشون رو بدونند و اگر جدایی در کار باشه ... این جدایی با خاطره خوبی همراه باشه ... البته کسی قصد جدایی نداره فقط گفتم که گفته باشم اینجور بهتره.

 

امید وارم شما هارو اذیت نکرده باشم ... اگر هم چیزی بوده ناخواسته بود ... معذرت میخوام از تک تکتون و دستتون رو از راه دور می بوسم ... تقاضای عفو دارم ازتون ، اگه تا حالا ناراحتتون کردم ... امید وارم براتون همیشه یه داداش خوب ، یک ادوارد مهربون و بی کلک بوده باشم.

دلم میخواد همیشه از این ادوارد خاطره خوبی تو ذهنتون باقی بمونه.

 

دوستتون دارم.

خیلی.

 

 

 

 

 

 

 

ارادتمند:

MAX PAYNE

 

تحلیل فیلم - کازابلانکا

 

 

 کازابلانکا عشق همه عاشق های سینما

 

در تعریف کازابلانکا میشه گفت:

بعضی ها ، بخاطر بعضی ها ، به خاطر یک دلیل ، میرند کنار

کی میره کنار؟

بخاطر چی؟

بخاطر کی؟

تک همسری چیز جالبیه حتی تو حیوانات هم بخوبی مشحوده

تک همسری!!!

تک همسری یعنی فرق بارز عشق الهی با عشق زمینی

در عشق الهی هرکی به معشوق میرسه ، باز میگرده و داد میکشه جوری که حنجرش جر میخوره میگه ایوهلناس(اینو تاحالا ننوشتم به یک خانم پاک کن نیاز مندیم فوری از نوع شراره) میگه آهای مردم من عاشق شدم سیراب شدم بیاید شما هم حال کنید ... بیاید بخدا ، خوبه هاااا ... دلش نمیاد تنها حال کنه ... میگه بیاید مست بشید ... مثل پیامبر(ص) ... خدا بیامرزه ... چقدر گفت بهمون ... اون که آمرزیدست ... خدا مارو بیامرزه.

ولی در عشق زمینی چهل نفر همدیگه رو تیکه پاره می کنند تا به یه لیدی برسند

این عشق نیست این یک هوس زمینیست

عشق زمینی واقعی یعنی کنار رفتن

اونیکه بیشتر دوست داره ، عاشق تره ، کنار میره چون میبینه کس دیگه ای هست که بیشتر خوشبختش کنه

میره کنار ... یه پیک عرق ... یه پک سیگار ... تا آخر عمر کارش همینه ... این عشقه ...عشق

این عشق بازنده هاست؟ ... نمی دونم ... loser ها ... بقول صاحب لاگ arxiv (البته اون منظورش چیز دیگه ای بود ... من فقط از کلمه لوزر خوشم اومد)

نمیدونم شاید من اینجوری دوست دارم

شاید بعضی ها شعارشون اینه: من آخرین نفری هستم که کنار نمی ره

تا تهش وای میسند

تا حدی که به صورتش اسید می پاشند

نمی دونم

هرکی یجور طرز فکر داره

...

تک همسری یا چند همسری ... مسئله این است

تو این عکس کی بهش میرسه

کازابلانکا یعنی به نفع دیگری کنار رفتن ... یعنی عشق.


 وقتی از یچیزی لذت می برم همیشه با خودم میگم:

MAX چرا بعضی چیزها اینقدر زیباست؟

- وقتی کازابلانکا رو هم دیدم همینو گفتم

- وقتی بازی آل پاچینو و براندو رو هم میبینم همینو میگم (راستی دیشب پیتر سلرز تو فیلم حضور چیکار که   نکرد ... تو سینما یک پخش کرد حضور رو ... یه اس ام اس از یه نفر بنام آقا مصطفی ویدیو کلوپ بدستم رسید که نوشته بود بزار یک بزار یک ... برا همین میگم سینما جزو عشق هاییه از نوع عشق الهی ... چون خودش اون فیلمو دوست داشت به منم گفت بزار یک بزار یک ... بیخی ... این حرفا تو این دوره زمونه دیگه طرفتار نداره ... بقول بهروز تو قیصر : دیگه کسی حال و حوصله شاهنامه خوندن نداره وقتی سه دفه آفتاب بیوفته لب دیفال دیگه کسی نمی دونه کی بودیم و چی بودیم و واسه چی مردیم)

راستی MAX چرا بعضی چیزا اینقده زیباست؟

- وقتی توت فرنگی میخورم همینو میگم

- وقتی صدای ابی و کریس د برگ اوج میگیره همینو میگم

- وقتی یه لامبورگینی دیابلو میبینم همینو میگم

- وقتی یه جگوار ایکس کی آر گاز میخوره و صداش جیگر آدمو حال میاره همینو میگم

- وقتی یه قورباقه سبز فسفری می بینم با خال های سبز همینو میگم

- وقتی شب تو بیابون وای میسی کنار جاده و ستاره هایی که میشه گرفتشون رو می بینم همینو میگم

- وقتی دوتا عاشق از هم لب میگیرند همینو میگم

- وقتی یه قرص جوشان ویتامین ث تو یه لیوان آب جوش میخوره همینو میگم

- وقتی یه تن فروش دوتا کیسه میوه خرید و میبره با هم اتاقیش(با رفیق فابریکش که یه پسره) بخوره ، اول دلم از غربت درد میگیره ولی بعد همینو میگم

- وقتی یه نینی میخنده هم همینو میگم ... دلم میخواد بچلونمشون همشونو

- وقتی یه کد آپتیمایز شده زبان ++C رو میبینم همینو میگم

- کلا وقتی چیز زیبا میبینم همینو میگم

راستی MAX چرا بعضی چیزا انقده زیباست؟.

 

 

 

ارادتمند:

MAX PAYNE

 

 

نمیدونم اسم این چیه ... شاید یه هدیه ... شاید یه دل ضعفه یا غنج دل ... هرچی هست تو ماشین همیشه میگذارم ... آروم میشم ... شاید شما هم آروم بشید

تقدیم به خواهرها و برادرم و دوستای خیلی خوبم ... یه لحظه دلم غنج رفت واستون گفتم اینو بزارم

حالا

http://h1.ripway.com/ehsan1980/for%20blog/mp3/samiYousef_Lastisyourfase.mp3

اگه Error داد محلش نزارین ... یه روز دیگه خوب میشه ... اعصاب منو خورد کری این ریپ وای

اکران مجدد پالپ فیکشن در این وبلاگ بمناسبت حلول ماه مبارک رمضان


باران بی صدا

تلفن همراه ؛ Online یا Offline ؛ بودن یا نبودن ؛ خواستن یا نخواستن.

همگی مون تا حالا کم و زیاد از تلفن همراه استفاده کریم و می دونیم ، یک مشترک تلفن همراه همیشه و همه جا به سیستم مخابراتی متصل است ، تا آن زمانیکه خودش ارتباطشو با سیستم قطع کنه.

یعنی همیشه وهمه جا میتونه از تلفنش استفاده کنه و بقیه باهاش ارتباط داشته باشن (البطه به صورت تئوری) تا اون زمانیکه خودش تلفن را خاموش کنه (Switch Off) تا کسی کاری به کارش نداشته باشه ، حالا دوباره به محض روشن کردن تلفن باز به سیستم وصل میشه و میاد تو شبکه.

حالا ارتباط خدا با مخلوقاتش هم یه جورایی به این داستان ما شبیه چون خود ما آدمها صاحب اراده و قدرت و علت این هستیم که بتونیم انسان باشیم یا نباشیم ؛ با خالقمون قهر باشیم یا آشتی.

البته فرق شبکه ارتباطی خدا با مال ما اینه که توهمه نقاط دنیا با هر نوع شرایط آب و هوایی و اقلیمی هیچ نقطه کوری وجود نداره و همیشه مشترک در دسترس است یا بقول خودمون همه جا آنتن میده ، برای همین در مورد سیستم مخابراتی خودمون پرانتز باز کردم گفتم (البته به صورت تئوری).

SMS(پیام کوتاه) ؛ چترها را باید بست زیر باران باید رفت.

یکی از امکانات تلفنهای همراه یه چیزی به نام SMS یا پیام های کوتاه است که این پیام ها را دوستانمون یا افراد دیگه می تونن برامون بفرسند.

این پیام ها را مثل مثال بالا تو همه شرایطی یا تو هرجایی میتونیم دریافتشون کنیم فقط یه فرقی که دارند اینه که دائمی نیستند و دارای دوره زمانی یا طول عمر زمانی (Time Life) هستند ؛ ساختارشون ایجوریه که محدود به زمان هستند اما محدود به مکان نه.

حالا اگه از بدشانسی ، تلفن همراه ما تو اون لحظه یا بهتر بگیم تو اون دوره زمانی ، روشن نباشه و یا در دسترس نباشیم اون پیام رو برای همیشه از دست دادیم.

رحمت خدا ونفحات خدا هم از یک جهاتی همین طور هستند ، یعنی بستگی به خود آدم داره که هواسش جمع باشه و خودشو تو جریان انوار الهی قرار بده و به این انوار و نفحات عکس العمل نشون بده.

خود خداوند هم می فرماید:

و ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعرضو لها و لا تعرضوا عنها.

« بدانید و آگاه باشید که از جانب پروردگارتان در مواقعی برای شما نسیمهایی هست ، هان بکوشید که خود را در معرض آنها قرار دهید و از آنها روی نگردانید » .

حدف از این حرفام اینه که به چه نتیجه ای برسیم؟
توی این فیلم باید دید چه کسی خودشو توی این نفحات(نسیمها) قرار داد؟
یا اینکه ناخدا گاه توی این نسیمها بود ولی بهش توجه کرد!
همه توی این فیلم حق انتخاب داشتند، یعنی توی موقعیتهایی قرار می گرفتند که میتونستند تصمیم بگیرند.

هانی بانی و پامکین:
سعی کردند از راه سرقت امرار معاش کنند نه کار کردن و راه درست(شاید تو زندگی بعدی)

بوچ:
- میتونست پول رو از مارسلوس قبول نکنه.
- یا اگه قبول کرد توی مسابقه ببازه، نه اینکه حریفشواونقدر بادست خالی بزنه تا بمیره ( بقول ازمیرالدا).
- یا می تونست وینسنت رو نکشه، اما وقتی این کار رو کرد اون صداس توستر دیگه چجوری و با چه زبونی بما میخواست حالی کنه که انگار دوره انقضای بوچ هم فرا رسید و از ملک خدا رانده شده. (اینه فرق برادر تارنتینو با بقیه).
- تازه وقتی مارسلوس رو تو خیابون دید، اون رو با ماشین زیر کرد.
- وقتی داشت از اون مخمسه که تو اون مغازه براش پیش اومده بود فرار میکرد نتونست حریف وژدانش بشه و برگشت مارسلوس رو نجات داد (آخه ملک خدا که حد واندازه نداره که کسی ازش رانده بشه فقط باید بقول جولز حضور خدا رو احساس کرد).

ازمیرالدا:
- قول داد بگه چند تا مسافر شیک پوش رو بجای بوچ سوار کرده. (نمی دونم بقولش عمل کرد یا نه، یا اصلا چرا باید این اتخاب را می کرد.

مارسلوس:
در قبال نجات جونش توسط بوچ قول داد بوچ رو ببخشه و بی خیالش بشه

وینست و میا:
- تو حوادث زیادی قرار گرفتند و قول دادند راجب اتفاقات اون شب به مارسلوس چیزی نگند.

جیمی:
- کمک کرد جولز و وینست رو از اون مخمصه نجات بده.
- شاید بگید مجبور شد، اما اگه اونو با آقای وینستون ولف ، جو قولتشن و دخترش راکل مقایسه کنیم حق انتخاب بیشتری داشت ، درسته که در قبال لطفش پول دریافت کرد اما شغلش نبود.

وینسنت و جولز:
- هردو از اون گلوله های بی پدر و مادر جون سالم بدر بردند اما کودومشون اون حادثه رو به رخداد الهی تعبیر کردند و قبول کردند که خدا ازاون بالا اومد وجلوی اون گلوله هارو گرفت.
- دلم میخواست جولز اون یارو که تو حمام قایم شده بود و بعد بهشون شلیک کرد رو نمی کشت، ولی بهتر چون این اپیزود هم در قسمت اول فیلم بود و هم در آخر، اگه این تصمیم رو می گرفت شخصیتش دیگه برای ما جذاب نبود و دیگه اون پیام اخلاقی آخر فیلم خیلی خیلی کمرنگ می شد.

جولز:
- وقتی به قول خودش رفت تو یه دوران تحول فکری و یا به قول الکلی ها لحظه حقیقت رو احساس کرد:
- سعی کرد وینست روهم به این حقیقت آشنا کنه ولی این وینسنت بودکه قبول نکرد ، برای همین هم بود که دستاش از خون پاک نشد.
- میتونست پامکین و هانی بانی رو سه سوت دخلشونو بیاره اما نه این که این کارو نکرد بلکه با حرفای خودش لرزه بر وژدان پامکین بندازه(وقتی اسلحه رو به حالت ضامن می بره چشمای تیم روث رو ببینید) و تو اون نمای بیاد ماندنی که
پامکین دستشو دور گردن هانی بانی میندازه اون حالت تعلیق و تحول فکری حردوشونو نشون میده (این صحنه فقط چند ثانیست جون من یه بار به ابن صحنه شاهکار کوتاه تاریخ سینما توجه کنید که اگه دست پامکین یه جور دیگه بود این حس القا نمی شد).
البته بنظر من این تحول پامکین و هانی بانی تاوقتیه که تو اون جو رستوران دارند بطرف در حرکت می کنند و بقول هانی بانی میخواهند برند خونه (عجب تعبیری) ولی تصمیم اساسی رو باید وقتی بگیرند که پاشونو از در رستوران میزارند اونور و کف پاشون با آسفالت کف خیابون دوباره آشنا میشه.

شاید کسی که این مطالب رو بخونه با خودش بگه این بابا از اون شیفته های تارنتینو که نمی شه جلوش به فیلمهای تارنتینو چپ نگاه کرد یا اصلا توکه این همه تعریف واسه این فیلم کردی تاثیری هم روت داشت؟
باید بگم دوفیلم روی زندگی من تاثیر خیلی زیادی داشتند : اولی فیلم فرانچسکو ساخته لیلیانا کاوانی (نسخه دوم با بازی میکی روکی) و دومی همین داستان عمه پسند بود

آخه این فیلم چه نکته پیچیده و ماورای عقول داره که اینهمه بهش گیر میدند، تنها فرقش اینه که هرچی بهش نگاه می کنی کهنه نمی شه.


رمضان نوشت

این هم یه ماه رمضون دیگه ... هنوز حسش نکرده بودم تا اینکه صدای استاد شجریان رو امشب شنیدم ... ماه رمضون یجورایی با صدای ایشون مچ شده ... چند خوردییییییی چرب وشیرین از طعااااااااام.

آره یه ماه رمضون دیگه هم اومد ... بقول یه عزیزی سفره یک در یک ... آره سفره یک در یک چه صفایی داره ...

 

کاشکی فقط تو ماه رمضون به خودمون گشنگی ندیم ... حد اقل یه کاری هم بکنیم ... یه تحولی چیزی ...آخه یعنی دیگه انگار بچه نیستیم ... باید یه فرقی بکنیم ... هرسال فقط گشنگی بی خودی بعدشم نمی دونم چرا همه اضافه وزن پیدا می کنند ... از بس زولبیا بامیه می خوریم ... یه وری جلوی تلویزیون می افتیم ، یه دستمون زیر سرمونه و با یه دست دیگه لیوان دوغ رو گرفتیم و هر از چند گاهی یه بامیه نوش جون می کنیم ...این تصویر نیمه حقیقی بود از ... بیخی ...

 

پاشیم یه کاربی بکنیم ... مثل جولز تو فیلم پالپ فیکشن دنبال نفحات بگردیم ... ببینیم چی پیدا می کنیم ... دلیل نداره خیلی دقت کنیم ... فقط کافیه بدونیم حرکت نا محسوس برگ ها یه حکمتی داره ... وقتی یه ته سیگار کف پیاده رو میبینیم بدونیم اون هم یه حکمته ... هیچ چیز بی دلیل نیست

 

سعی کنیم تو ماه رمضون کسی رو اذیت نکنیم ...  کافی نیست که فقط گشنگی و تشنگی بکشیم ... کار های دیگه ای هم لازمه که انجام بدیم ... پشت چراغ قرمز بوق خرکی نزنیم ... نور بالا تو خیابون نریم ... پشت چراغ قرمز مثل بعضی ها مه شکن عقب رو روشن نکنیم ... آخه دهن چشم  پشت سریمون سرویس میشه ... روی خط آبر وای نستیم ... نمی دونم از این جور کارها.

 

راست میگفت ، می گفت: دل شکستن گناه هشتمه ... ببینیم برامون چند خط کامنت گذاشتند ماهم همون تعداد خط حتی چند خط بیشتر براشون بنویسیم ... شاید کم جواب دادن نشونه کلاس باشه ولی سردی میاره دوری میاره ... این یعنی چی که در جواب کامنت می نویسیم ببخشید کوتاه جواب دادم ... این یعنی چی؟ ... خوب تو که گرفتاری اصن میخواستی جواب ندی ... خوبه یکی هم با خودمون همینجور برخورد کنه ... یکم آدم باشیم ... یکم شعور پیدا کنیم.

 

یه ذره ببینیم دور و ورمون چی میگذره ... یه لیست درست کنیم که سی تا خونه داشته باشه ... هرشبی که افطار می کنیم بعدش توی اون لیست بنویسیم که اونشب کجا افطار کردیم ... مثلا روز پنجم خونه خاله ... روز ششم خونه عمه ... تا روز سیزدهم خونه خودمون ... و الی آخر ... اونوقت روز بعد از عید فطر دوباره اون لیست رو بخونیم ... همینطور که با یک دست لیست رو نیگه داشتیم و با یه دست دیگه به چونمون ور میریم و یه لنگه پا وایسادیم و با اون یکی پامون دمپایی روی فرشیمون رو لمس می کنیم به اون لیست فکر کنیم ... ببینیم این سی شب کجا ها افطار کردیم ... با محبت چه کسایی ... با رودروایسی چه کسایی ... با پول چه کسایی ... این ها رو خوب بهش فکر کنیم ... اگه خودمون رو به خری نزنیم از توی این لیست به یه نتیجه ای میرسیم که اون نتیجه خودش یک نفحاته ... وقتی اون نفحه رو درک می کنیم که بجای لمس دمپایی روفرشی اشتباها پایه مبل رو داریم لمس می کنیم.

 

بقول جولز تو پالپ فیکشن این همون لحظه حقیقته. 

 

 Stop

I wanna go home

Take off this uniform

And leane the show

But I'm waiting in this cell

Because I have to know

Have I been quilty all this time?

بس است

می خواهم به خانه بروم

این لباس زندان را در بیاورم

و نمایش را ترک کنم

اما در این بند انتظار می کشم

چون می خواهم بدانم

آیا تمام این ایام گناهکار بوده ام؟

song: Pink Floyd

 

 

 

ارادتمند:

MAX PAYNE

این یک پست نیست ... پس چیه ... خنک ... بنال

همه چشمشون به در سفید میشه

ولی من به ال سی دی موبایل

نیل آرمسترانگ ماه رو ترک گفت

ولی یه اثر از خودش باقی گذاشت و اون اثر غرور ماه رو شکست

همه ما در آن واحد میتونیم برای هم هم ماه باشیم و هم آرمسترانگ.

 

طبق فورمول آرمسترانگ:

 این جواب ندادن کامنت ها حکم همون آرمسترانگ رو داره

و کامنتهای محبت آمیز حکم ماه بودن شما هارو داره

تقاظای بخشش دارم.

 

بعضی از افراد تو زندگی آدم حکم فرشته رو دارند

وقتی یه فرشته میاد رو زمین پهلوی ما

ما نباید بریم ازش پرسجو کنیم تو کی هستی بابات کیه ننت کیه مال کودوم طبقه از بهشتی کی اومدی کی میری باچی اومدی باچی میری چرا تو شفافی چرا از در رد میشی چرا من نمی تونم چرا برام وقت میزاری چرا زیاد وقت میزاری چرا اینقدر خوبی چرا اینقدر گلی چرا خوبی چراااااااااااااااااااااااااااا

این فرشته ممکنه چند لحظه بیشتر مهمون ما نباشه

باید خوشحال باشیم که اومده

باید خوشحال باشیم که برای ما اومده

باید از فرصت استفاده کنیم

زمان کمه

تلویزیون وقت آدمو میکشه

باید یه کاری کنیم که این چند لحظه تبدیل بشه به همیشه

باید همیشه پهلومون نیگهش داریم.

 

با یه فرشته باید مثل یه فرشته رفتار کرد نه اونجور که ما دوست داریم

در ظاهر داریم حرف میزنیم

داریم راجع به یه چیز حرف می زنیم

هدف هر دومون یچیزه

ولی بعضی وقت ها زبون همو نمی فهمیم

با هرف ها و استدلال های خودمون دل فرشته رو درد میاریم

و چون زبون اونو نمی فهمیم فک میکنیم اونم داره دل مارو به درد میاره

اونم از ناراحت شدن ما ناراحت میشه و دلش درد می گیره

جالبیش اینه که اونم همینجوری مثل ما فک میکنه

فک میکنه داره مارو نا راحت میکنه

اینو بهش تو درمان بیماری اگزما میگن سیکل معیوب

خوارش پوست باعث خواروندن میشه و خواروندن باعث خوارش بیشتر

سیکل معیوب رو باید معدوم کرد با بستن دستامون به گردنمون.

 

با فرشته داریم حرف میزنیم

یه بطری جین می خوریم

تو چشای هم نیگاه میکنیم

قریبیمونو فراموش می کنیم

ذل میزنیم ولی هیشکی از رو نمیره چون درد هممون یکیه

بی خواهرو برادری درد همه گیمونه

فرزندان  آدم و هوا ، خواهر و برادر بودند

اون خواهر و برادر ، مادر و پدر همه ما شدند

درد همه گی ما بی خواهری و برادریه ... بی دوست بودنه ... چون همه ما با هم قوم و خویش هستیم

مثل فیلم ایتالیایی ها که ابراز محبتشون گل میکنه ، دستمونو آروم میزاریم بیخ گوشش

گردنشو نوازش میکنیم

وقتی هم میخوایم صداقت مونو بیشتر نشون بدیم یکم گردنشو میچلونیم

شاید در ظاهر داریم نوازشش می کنیم ولی اگه 45 ثانیه صبر کنیم

میبینیم نوازش ما حکم یه سیلی به صورتش بوده

یکم بیشتر که صبر کنیم جای 4 تا انگشت رو میبینیم که رو صورتش سیاه شده

من تقاضای عفو دارم  ... خیلی ... من جای 5 تا انگشت می بینم

ازم نپرسید چی بود چی شد کی بود ... میدونید که من چیزی رو از شماها مخفی نمیکنم ولی این رو هم میدونید که من از گذشته بدم میاد ... نفرت دارم ... خاطراتش عذابم مبده ... شما که نمی خواید من عذاب بکشم.

 

کاری که من و فرشته با هم انجام دادیم این بود:

صفحه ال سی دی موبایل رو بوسیدیم و به قلبمون گذاشتیم و چلوندیم

چلوندیم ... چلوندیم ... اونقدر که ال سی دی ترک برداشت.

 

بو میاد

فقط بوی خواهر و برادری

هممون باید این بورو حس کنیم

حتی من حتی فرشته

زمان کمه

تلویزیون وقت رو میکشه

دیگه چشمام سفید نیست.

 

باید همدیگه رو بچلونیم ... دلمون باید قنج بره برا هم ... باید دندون قروچه بریم واسه هم ... باید ال سی دی ترک بخوره ... باید ال سی دی دیگه وجود نداشته باشه ... باید چلوند ... دوتا پاستیل خرسی رو باید چلوند به هم تا دیگه خرسی وجود نداشته باشه ... باید چلوند ... وقت کمه ... باید یه تیکه پاستیل که الان معلوم نیست چیه خرسیه یا گاویه باید اون پاستیل رو گذاشت گوشه لپ ... آروم خوابید ... تا صبح خودش آب میشه ... صبح دیگه نباید از خواب بیدار شد ... باید همه بریم Dubai: Star City ... اهل بخیه میگن ورودیش 40 دلاره ... یه جیپ رو باز صورتی رنگ  کرایه می کنیم اونم به 100 دلار ... بایه کارت اعتباری که صبحش تو پیاده رو پیدا کردیم همشو پرداخت می کنیم ... باید بریم خوشه پروین بچینیم ... با سرعت 210 تا ... باید بمیریم ... باید بریم بهشت ... باید صبح از خواب بیدار نشد ... باید بزاریم که کرم ها هم از شیرینی دندونامون ، دندون های پاستیل مالی ما لذت ببرند ... کرم های بهشت زهرا حق دارند ... کرم های بهشت زهرا حق دارند ... منتظر همه ما هستند ... تک به تک ... منتظرند ... یه روز بلا خره اون روز میرسه ... شتریه که در خونه همه میخوابه ... همه مون میریم بهشت زهرای شهر خودمون

ولی

ولی

ولی

بزاریم دندونامون شیرین باشه

تا کرم ها هم مزه عشق ... مزه بی غرض بودن ... مزه خواهر وبرادری ... مزه پاکی

رو بچشند.

 

نمیترسم از فتنه طوفان    دلی چون در یای خزر دارم

به بیتابی قلب عاشقان    پیامی از شمس و قمر دارم

دلا امشب سفر دارم       چه سودایی به سر دارم

حکایتهای پر شرر دارم     چه بزمی باتو تا سحر دارم