MAX PAYNE

تحلیل فیلم / دلنوشت های سینمایی

MAX PAYNE

تحلیل فیلم / دلنوشت های سینمایی

فرهنگ فیلمسازان - از ماست که بر ماست

 

آیا کیارستمی و نادری ها مرده اند؟

باید اعتراف کرد که  سینمای جنوب شرقی آسیا حرف هایی برای گفتن دارد ، چین و هنگ کنگ ، کشورهایی هستند که اکنون دارای سینمایی مستقل شده اند ، صاحب سبک و ژانری مخصوص به خود.

یکی از کارگردانهای بزرگ اما جوان این سرزمین ، وانگ کار-وای نام دارد ، سینماگری صاحب سبک و صاحب آثاری بدیع.

 

هنگامی که به یاد کارهای او می افتم و یا فیلمی از او میبینم ، باید اعتراف کنم که حسودی ام میشود ... بگذریم.

 

اما نه باید بگویم ... بقول مادرم که میگوید: بگو تا لال از دنیا نرفته باشی.

 

آری من هم میگویم تا شاید اندکی سبک شوم: تا وقتی که اشک های شوق ما فقط برای حسین رضا زاده میریزند ، سرنوشتی بهتر برای سینمای ایران نمیتوان پیش بینی کرد ، آیا در کشور ما قهرمان ملی فقط کسی است که به مصاف چند صد کیلو آهن سرد میرود؟ آیا کیارستمی و نادری ها مرده اند؟ آری مرده اند تا وقتی که پرفروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران یک فیلم چیپ و بی ارزش است با بازیگرانی که حتی نمیتوانند از روی متن دیالوگ های خود را ادا کنند ... آری مرده اند.

 

همچنان که اشک ها میبارند ، فرشتگان سقوط کرده ، خاکستر های زمان ، چانگ کینگ اکسپرس ، در حال و هوای عشق ، 2046 فیلم هایی هستند که با دیدن آن انسان به یک بلوغ فکری دیگری از سینما میرسد ، باور کنید گزاف نمی گویم.

باور نمیکنید؟ پس از کوئنتین بپرسید.

 

از برادر تارنتینو متشکریم که وانگ کار – وای را کشف کرد و بازاری برای فیلم های او در آمریکا فراهم کرد و راه پیشترفت را برای او هموار کرد.

 

 

 

 

نگاهی به زندگی و کارنامه وانگ کار-وای:

 

- او در اروپا به ژان لوک گدار نسل ام تی وی شناخته میشود ، یک فیلم ساز هنری که در دل سینمای تجاری هنگ کنگ کار می کند و موفق هم هست.

 

- فیلم هایش رمانتیک اند و نفوذ فرهنگ ها و آیین های مختلف را در این آثار میشود مشاهده کرد.

 

- سبک منحصر بفردش با نشانه های دیگری هم شناخته میشود: حرکت آهسته ، نماهای درشت و زاویه های غیر معمول دوربین و حرکت هایتند شده خاص.

 

- متولد 1958 در شانگهای که در 5 سالگی همراه والدینش به هنگ کنگ محاجرت کرد.

 

- تحصیات سینمایی داشت ولی در سال 1988 به شکل غیر منتظره ای با پیشنهاد یک تهیه کنند اولین فیلم خود یعنی همچنان که اشک ها میبارند را ساخت.

 

- در پی فرصت پیش آمده در هنگام ساخت فیلم خاکستر های زمان ، چانگ کینگ اکسپرس(1994) را کارگردانی کرد ، او در طول روز فیلمنامه را می نوشت و شبها فیلم برداری می کرد ، کوئنتین تارنتینو عاشق این فیلم شد و فیلم را به بازارهای آمریکای شمالی معرفی کرد.

 

- با فیلم فرشتگان سقوط کرده(1995) در جشنواره تورنتو به معروفیت رسید و با فیلم شاد در کنار هم جایزه بهترین کارگردانی را از جشنواره کن گرفت.

 

- او اکنون کارگردانی معروف بود ، او موفقیت های او با ساختن فیلم در حال و هوای عشق(2000) به اوج رسید و راه را برای فیلم بعدیش یعنی 2046 هموار کرد.

 

- پس از آن برای ساخت اپیزدی در فیلم اروس در کنار کارگردانهای معروفی چون میکل آنجلو آنتنیونی و استیون سودربرگ دعوت شد که به عقیده صاحب نظران ، بهترین اپیزود مجموعه اروس ، همان ساخته وانگ کار-وای یعنی اپیزودی بنام دست است.

 

- همسر و پسر 10 ساله اش در نیویورک زندگی میکنند و نام پروژه بعدی او ، بانویی از شانگ های با بازی نیکول کیدمن است.

 

قسمت زندگینامه فیلمساز مربوط میشود به شماره 338 از ماهنامه سینمایی فیلم.

 

ارادتمند:

MAX PAYNE

سینما – انار خشکیده همان سنگ در آب است

تهی شدن انسان از معنویت از نگاه سینما ... نشانه ها و علائم

 

بعد از جنگ جهانی دوم و شروع جنگ سرد و بعد از عوارض محلک و مخرب مدرنیسم ، انسان بی پناه در پی چاره ای بود تا از این طوفان بی محتوایی اندیشه خلاصی یابد ... راه نجاتی یا زورقی هرچند کوچوک.

 

در این زمان بود که انسان مترقی اشتباه دوم خود که شاید بزرگتر از اشتباه اول بود را انجام داد ، یعنی پناه بردن به پست مدرنیسم. پست مدرن ، قواعد نو ، شیوه نو ، پشت به گذشته.

 

این پریشانی انسان به حدی رسید که اکنون انسان پست مدرن دقیقا نمیتواند مشخص کند که از چه زمانی دوران مدرن شروع شد و به پست مدرن رسید. شاید آغاز دوران مدرن را بتوان همزمان با سال ساخت مثلا ماشین چاپ گوتنبرگ دانست (تاکید میکنم مثلا) ولی تاریخ درست و مستندی برای شروع دوران پست مدرنیسم در دست نیست. مثل همیشه اینجانب طبق روال سابق پابرهنه در میان بحثی که خودم شروع کردم میدوم و از شجره نامه آنلاین فکری خود ، تاریخ دقیق پیدایش دوران پست مدرن را اعلام میکنم:

به نظر حقیر ، شروع دوران پست مدرن صرف نظر از اینکه به زمان واقعی آن توجه داشته باشیم مصادف است با سال ساخت گیتار الکترونیک یا شاید هم سال ساخت اولین فست فود به شکل امروزی.

 

هایدا نوشت:

(گفتم فست فود یاد محصولات هایدا افتادم ... یه زمانی خیلی سال پیش معتادش بودم ، اولین بار رفتم به شعبه خیابون ولیعصر و بعدش هم که همینجا شدیدا میل فرمودیم ... هایدا مخصوص با سس مایونز زیاد و چیپس خلالی ... وااای ... ولی خوب الان خیلی وقته که ترک کردم و نتیجه شم دیدم ... از ایکس لارج به مدیوم ... اینههه ... قابل توجه خانوما ... اینه داداش مدیوم ... اگه یوسی پسر داییم بود میگفت : مکس و من میگفتم بله و اون دوباره میگفت مکس و من دوباره میگفتم بله واون دوباره تا بینهایت میگفت مکس و من به اندازه بینهایت + یک میگفتم بله و اون در نهایت میگفت خفه شو بی جنبه )

 

بگذریم ... دو سکانس از دو فیلم به ذهنم رسیده که در آنها نشانه هایی از سرگشتگی و تهی شدن انسان از معنویت موج میزند.

 

 

فیلم اول:

هامون ، ساخته استاد داریوش مهرجویی 1368 ... بهترین فیلم پس از انقلاب از نگاه منتقدان و بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران از نگاه بینندگان.

در این فیلم شخصیت اصلی داستان یعنی حمید هامون که یک دانشجوی رشته  فلسفه است و در کشاکش ذهنی خود به بن بست دینی ، فکری و فلسفی رسیده است. نماد های سرگشتگی انسان در این فیلم بسیار است که به دو سکانس آن اشاره میکنم: اول سکانسی که هامون و دکتر روانپزشک با همدیگه صحبت میکنند و دیالوگ های هردو قابل توجه اند و دیگر در سکانسی ، هنگامی که حمید هامون از طرف مهشید(نامزد خود) گردن بندی که مزین است به نام مقدس علی را به عنوان هدیه قبول میکند ، او(حمید) هم به عنوان پاسخ دادن به این حرکت عاطفی مهشید ، هدیه ای به او میدهد که چیزی جز یک انار خشک شده کوچک نیست(که وقتی تکان تکان میخورد ، صدا میدهد).

 

فیلم دوم:

پدرخوانده 3 ، ساخته استاد فرانسیس فورد کاپولا ، کارگردان مشهور و نامی سینما که یکی از بزرگترین فیلم های کالت تاریخ سینما را ساخته.

در این فیلم مایکل کورلئونه ، شخصیت اصلی داستان که رئیس بزرگترین باند مافیا در آمریکاست ، بعد از عمری جنایت ، اکنون در آستانه ورود به دوران پیری به عذاب وجدانی بزرگ دچار شده که اورا مجبور میکند در مقابل کشیشی که دوست اوست به گناهان خویش اعتراف کند ، در این فیلم صحبت های کشیش به مایکل در مورد یک سنگ کوچک قابل توجه است.

  

 

 

صحبت های حمید هامون با دکتر روانپزشک:

(دکتر و هامون با همدیگه صحبت میکنند و همینطور از پله های پیچ در پیچ ساختمان قدیمی به طبقه پایین میروند ... هامون دکتر رو دنبال میکند.)

 - هامون: ولی آقای دکتر من میخوام بدونم دید شما از کودوم زاویست؟ ... مریضاتونو زرپ و زرپ میبندید به قرص یا اینکه میشینید باهاش دوکلمه درد و دل میکنید؟

- دکتر: باخنده ... بستگی داره هردو ... حالا شما بشینید اونجا تا من بیام.

- هامون: توجهی نمیکنه و دوباره میگه : بله خواهش میکنم ... دکتر اگه اینطوره چی چی میپرسید؟ چی چی میخواید؟ ... پدر مادر جد آباد اگه مطرحه خوب من مادرم خیلی زود رفت و پدرم اینقدر ساده بود که آسه میرفت آسه میمد که گربه شاخش نزنه ولی من درست ضد بابامم ... من مرتب شیلنگ تخته میندازم ولی به هیچ جایی نمیرسم دکتر ... دارم فرو میرم ... من دیگه به هیچی اعتماد ندارم به هیچی اعتقاد ندارم ... دارم هدر میرم این یعنی چی؟

- دکتر: خوب این یه مورد استثنایی نیست که قابل حل نباشه ... این ...

- هامون: نه دکتر ... من یه موقعی فکر میکردم یه گهی میشم ولی هیچ مخی نشدم ... چهل و خورده ای ازم گذشته بدتر آویزونم آویزوووووون.

- هامون: همینطور که آستین کت دکتر رو میکشه: چیکار کنم؟ ... ما ماااا آویخته ها به کجای این شب تیره بیاویزیم قبای ژنده و کفک زده خودمونو؟

- دکتر: درحالی که تحملش تموم شده و آستینش رو از دست هامون میکشه بیرون: شما بفرمایید اونجا

- دکتر: به داخل اطاقی میره و وفتی در بسته میشه تصویر فیکس میشه روی نوشته روی در که نوشته: آقایان.

 

صحبت های حمید هامون با مهشید:

‌‌(هردونشسته اند و با هم حرف های عاشقانه میزنند.)

مهشید: یک گردنبند طلایی بانام مقدس علی رو در کف دست هامون میگذاره

هامون: ااا !!! ... علی

هامون: دستتو بیار ... و یک انار خشک شده کف دست مهشید میگذاره

هامون و مهشید: میخندند

هامون: صدا میده ... نیگااا

مهشید: ببینم !!!

 

 

 

صحبت های مایکل کورلئونه با دوست کشیش خود:

(کشیش سنگی را از داخل حوض بیرون می آورد و با ضربه ای آن را میشکند)

کشیش: به این سنگ نگاه کنید ... مدت طولانی در این آب افتاده بوده اما آب به داخلش نفوظ نکرده ... ببینید کاملا خشکه ... همین اتفاق برای اروپا افتاده ... برای قرن ها مردم در فضایی مسیحی زندگی کردند ... اما مسیح به درونشون نفوض نکرده ... در درون هرکدومشون یک دیو وجود داره

مایکل: حالش بهم میخوره

کشیش: روح شما در عذابه و جسمتون ضعیف شده

مایکل: بله درسته

کشیش: دوست دارید به گناهانتون اعتراف کنید

مایکل: اعتراف میکنه و به گریه می افته

کشیش: گناهان تو بسیار عظیمه و عذاب تو نشانه عدالت

 

 

 

جمع بندی: 

در هردو فیلم ، هر دو کارگردان برای نشاندادن و ابراز غرض خود از اشیا  و دیالوگ های پر محتوا استفاده میکنند. مثلا در فیلم پدرخوانده ، در حیاط زیبای کلیسا که خیلی با صفاست ، مردی را میبینیم که سرتاسر زندگی خود را به گناه و جنایت سپری کرده و از طرف دیگر ، یک تکه سنگ کوچک در حوض آبنمای کلیسا که هردوی این افراد و اشیا مکمل و قرینه و نشانه های همدیگر هستند ... نشانه سرسختی بشر برای رستگار شدن.

و دیگر

درفیلم هامون که صحبت های هامون با دکتر روانپزشک در یک ساختمان قدیمی میگذرد که هر لحظه بیم فروریختن آن ساختمان میرود ... این ساختمان نماد جامعه مدرنی است که در آن زندگی میکنیم و راه پله های آن که منتهی میشود به یک دستشویی ... حمید هامون به دنبال دکتر حرکت میکند و گام به گام با او به قهقرا نزدیک تر میشود ... دکتر که به مثان یک رهبر و لیدر است خود با سرعت بیشتر و سرگردانی بیشتر به طرف پست ترین نقطه ساختمان حرکت میکند ... لطفا به نوع نورپردازی صحنه توجه کنید که هرچه هامون  به دنبال دکتر پایین تر میرود از نور صحنه کاسته میشود و همینطور به دیالوگ هایی که رد و بدل میشود(در جایی هامون میگوید ما آویخته ها ، هامون نمی گوید من ، میگوید ما مااا.

و در صحنه دیگر اینکه یک انار خشک شده را در مقابل نام مقدس علی میبینیم که نشانه ایست از اینکه ، در جامعه امروزی فقط نامی از دین و معنویت باقی مانده که آن هم در دستان ما به بازی گرفته شده.

 

 

 

پ.ن:

در جامعه امروزی که مرجع و رفرنس درست و موثقی از هیچ چیز وجود ندارد ، انسان امروزی اگر طالب رستگاری و آرامش است میباید(البته به نظر من) فقط نیکی کند و سعی کند پاسخ و واکنش درست و مناسبی به افراد دیگر جامعه بدهد ... نگذارد کودک درونش را سلاخی کنند یا با پول از او بخرند ... چشم هایش دائم باید باز باشد و به نشانه ها و آثار یکتا پروردگار عالم دوخته باشد ... باید توجه کند ... فکر کند حتی به یک ته سیگار کف پیاده رو ... منتظر باشد شاید نفحه یا نسیمی از عالم غیب بر او بتابد ... یاداور این آیه باشد که:

و ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعرضوا لها ولا تعرضوا عنها

بدانید و آگاه باشید که از طرف پروردگارتان در ایام روزگار شما ، نسیم ها و نفحه هایی است ، بکوشید که خود را در معرض آنها قرار دهید و از آنها روی نگردانید.

 

همدیگر را عفو کنید حتی هزاران بار

فرانچسکو (لیلیانا کابانی ۱۹۸۰)

ارادتمند:

MAX PAYNE

 

سینما - اعترافات یک دشت گریان با آدامس خرسی گوشه لپ

MIRAMAX AND PARAMONT PRESENT

 

Base story is half true

 

A MAX PAYNE Dream

 

 

 

 

 

Chapter Three

To Mahnaz home

روز ... داخلی ... ماشین هنگام حرکت ... ساعت 9:45 صبح

Fade to white

 

 

هنوز سرم بنگه

یکمی کیج میزنه

هنوز خوابم؟

اصلا بیدارم؟ ...  یا اگه خوابم کی خوابیدم؟

یه آدامس خرسی دارم میجوم

زرورقش رو تو دستم گلوله کردم و هی میچلونم ... افکارم بهم ریخته و عصبانیم ... منتظرم تا مثل سگ پاچه بگیرم

عکس برگردون پوسته شم گذاشتم توی داشبورد واسه نیکا که بعدا با توف به دستش بچسبونم

مرتیکه اوشکول برو جلو ... حالا قرمز میشه ... خود بی صفتت رد میشی و منو 5 دقیقه میکاری پشت چراغ

اینجا کجاست که من دارم میرم؟

بیست دقیقه اس تو خیابوناهستم و با اشاره دست مامانم اینور اونور میرم

وارد اتوبان شدیم

پنج دقیقه اس داریم مستقیم میریم

روی تابلو نوشته: اتوبان کاوه ... خروجی نیما

دست مامانم سمت راست رو نشون میده یعنی برو بالا

مامانم داره بهم نگاه میکنه ... مثل همیشه میدونه من یچیزیمه ولی فقط نگاه میکنه

یادم اومد ... باصدای سل فونم از خواب بیدار شده بودم

روی ال سی دی سل فون نوشته بود:

Incoming from MEHRI JOON

 

 

 

Chapter One

In a Dream

شب ... خارجی ... حیاط ویلای شخصی رابرت رد فورد ... ساعت 10:20 عصر

Fade to Black

 

کنار دیوارهای بلند یک فصر ، پشت درب چوبی و مجلل بزرگی نفس نفس زنان ایستادم

آخه از دیوارهای باغ یواشکی اومده بودم داخل

مثل بازی آی جی آی دوربین های حیاط قصر رو به مدت دو دقیقه از طریق اتاق کنترل خاموش کرده بودم

ای داد دودقیقه انگار تموم شد چون سنسور کنار دوربین بالای درب چوبی شروع کرد به چشمک زدن

دوربین یک تکونی خورد ، حس میکنم داره زوم میشه روی من

درب چوبی بصورت اتوماتیک باز شد

Welcome

چقدر این صدا برام آشناست

داخل شدم

توی ساختمان هیچکی نیست

از پله های مارپیچ داخل ساختمان دارم میرم به طرف طبقه بالا

عجب خونه ای

کاخه به خدا

زیر کاپشن چرمی خودم اسلحه ام رو جابجا میکنم چون ضامنش داره میره توی شیکمم

درد میکنه

آخه مثل قبلنا توپول نیستم ... دوسایز کوچبک کردم ... الان مدیوم میپوشم

آخ ... سرم گیج میره ... فک میکنم یکی یه ضربه زد به سرم

همه جا سیاهه

دارم پلک هامو باز میکنم

چهره یک مردیه که خیلی برام آشناست

این که رابرت ردفورد خودمونه

ولی چرا داره زبان اصلی حرف میزنه

من عاشق رابرت رد فورد هستم با دوبله چنگیز جلیلوند

Welcome

Congratulation for best choice

پشت سرش از اتاق مجاور یه خانوم خوشگلی میاد بیرون

نمیتونم باور کنم

اون

اون

نو نایم لیدی خودمه

عشقمه

سهممه

نفسمه

ولی چرا با این لباس عزیزم

این لباس پنج هزار دلاری رو کی بهت داده؟ ، من که اگه یکسال گرسنگی بکشم و پس انداز کنم بازم نمیتونم برات همچین لباسی بخرم

خدااااااااااااااااااا

چی برات کم گذاشتم؟

تموم عشق و علاقه من تویی

بعد از ازدواج باتو به هیچ زنی نگاه محبت آمیز نکردم حتی مستخدم پیر همسایه خونه بقلی که صبح به صبح میگه روز خوبی داشته باشید آقای پاین

چی برات کم گذاشتم؟ با همین حقوق بخور و نمیری که دارم جوری زندگی کردم که آب تو دلت تکون نخوره

مونا میگه: این فقط یک سکسه ، عشقی بین من و رابرت درکار نیست … من این کار رو برای تو کردم عزیزم که بتونی قرض هات رو پس بدی و بتونیم خونه قشنگمون رو از گرو بانک در بیاریم … ما باهمدیگه به این تصمیم رسیدیم ، یادت نیست؟

رابرت ردفورد میگه: من کارم هنوز با این خانوم تموم نشده ، شما وسط برنامه من رسیدید و اونو خراب کردید ولی من اینقدر سخاوتمند هستم که نصف پول رو پرداخت کنم ، سهم شما دوتا میشه پانصد هزار دلار

تازه یادم اومد که چیکار کردم

خدااااااااااااااااااااااا

یک هفتست من و مونا داریم با پیشنهاد یک میلیون دلاری رابرت کنار میایم

یک میلیون دلار در مقابل یک شب

بلاخره من و مونا یک میلیون دلار رو در مقابل غیرتمون انتخاب کردیم

حالا که نشئه گی اون یک بطری ودکا از سرم پریده اومدم که پسش بگیرم

خیلی دیر رسیدم

خیلی

اون عشق منه

من با اون چیکار کردم؟

ما باهمدیگه چیکار کردیم؟

چه بلایی سر زندگیمون آوردیم؟

فقط بخاطر یک مشت دلار ... کلینت ایستفود مرده شورتو یکی رو هم ببرم

آره سرجیو لئونه عزیزم ... آره ... فقط بخاطر یک مشت دلار

سلاحی که آورده بودم تا باهاش رابرت رو بکشم رو از زیر لباسم در میارم

چشم های رابرت مضطربه

سردی فلز رو روی لب هام احساس میکنم

و همچنین تلخی لوله تفنگ رو که توی دهنم قرار دادم

من فقط یک تصمیم میتونم بگیرم و اون تصمیم اینه که نیم ژول انرژی به انگشت اشاره دست راستم وارد کنم

نمیتونم عذاب وجدانم رو تحمل کنم

خدایا کمکم کن

انگار این انرژی رو وارد کردم چون همه جا سفیده

تصویر داره واضح تر میشه

از بالا دارم خودم رو میبینم که با سر متلاشی شده وسط اتاق ولو شدم

لکه خون کف اتاق پر کرده

تیکه های مغرم روی پرده های حریر اتاق چسبیده

بعضی تیکه ها که با خون مخلوط شده داره آروم آروم از روی پرده سر میخوره و میاد پایین

انگار داره پرده رو نوازش میکنه

مثل دستای من که شبها صورت مونا رو لمس میکرد

مونا داره گریه میکنه

خیلی زیاد

مثل گیل توی فیلم راه های کارلیتو که بالا سر آل پاچینو زار میزد

آل پاچینوی عزیزم دوست دارم ... همیشه ... تو مثل برادر بزرگترم هستی که تاحالا نداشتم

مونا هم میخواد بهم نزدیک بشه و هم از ترس نمیدونه چیکار کنه

رابرت هم کنج اتاق سرش رو تو دست هاش گرفته

 

 

 

Chapter Two

OLD HOME

روز ... داخلی ... خانه قدیم ، کنار بخاری ، زیر پتو ... ساعت 9:05 صبح

Fade to White

 

سل فونم زنگ میخوره

ملنگم

واااااااااااااااااااااااااااااااای ( داد میزنم و بیدار میشم)

هی هی هی (نفس میزنم)

خیس عرقم

صورتم خیس خیسه

گوشیم کجاست

روی ال سی دی سل فونم نوشته:

Incoming from MEHRI JOON

بله

مکس؟

بله مامانی

خواب بودی؟ کجایی؟

آره کمرم درد میکرد ، تو خونه قدیم خوابیده بودم

تو کار و زندگی نداری که میری میخوابی

گفتم که درد میکرد ... چیه حالا

معلومه وقتی تا صبح میشینی پشت این کامپیوتر هم کمرت درد میگیره هم کسل میشی ... با این سیاتیکت

چی شده حالا ... بگودیگه ... گیر نده

درست حرف بزن

خیلی خوب بفرمایید

مگه قرار نبود بریم خونه مهناز خانوم؟

خوب؟

خوب زود باش دیر شد ... داره از خونه میره بیرون ... دو ساعته منتظر ما مونده تا بریم پارچه رو بدیم در خونشون

خوب؟

میگه خوب ... خوابی؟ ... حواست به منه؟

آره ... نه

مممممممممممکس (همراه با جیغ بنفش)

اومدم ... اومدم ... یک ربع دیگه بیا سر کوچه

 

 

 

 خود نوشت ۰۰: دو هفته بود کابوس ندیده بودم

خود نوشت ۰۲: تو جنبه هیچی نداری حتی یک فیلم که میدونی دروغه

خود نوشت ۰۳: گریه کن سبک میشی ... آره خانومم گریه کن

خود نوشت ۰۴: دیگه نباید فیلم ببینی ... هیچ وقت

خود نوشت ۰۵: دیگه نباید بخوابی

خود نوشت ۰۶: یه زنگ به مونا بزن ... ولی مگه میخوای چی بهش بگی؟ ... چی داری که بگی؟

خود نوشت ۰۷: خیلی حساس نشو ... اون فقط یک خواب بود فقط یک خواب ... خوب؟

خود نوشت ۰۸: تو اینجا رو داری شاید دوستات بتونند آرومت کنند

خود نوشت ۰۹: میتونند مثل همیشه ... میدونم ... ولی نمیدونم چرا احساس شرم میکنم

همه نوشت ۰0: به روم نیارید

 

 

در تاثیر فیلم های: پیشنهاد بی شرمانه ،  پالپ فیکشن ، راه های کارلیتو

ارادتمند:

MAX PAYNE

تحلیل فیلم - سوته دلان

 

 

یک دو سه چار آزمایش میکنم ماچتکنمماچتکنمماچتمیکنماااااااااااا

 

 

آخه مگه میشه راجع به فیلم های حاتمی چیز نوشت.

یچیزی گفتم و توش موندم.

گفتم راجع به سوته دلان مینویسم ولی هرچی میخوام شروع کنم نمیشه.

 

فیلم های حاتمی یه مدل هاییه که فقط باید دیدشون.

توی فیلم های حاتمی دوربین نقش مهمی داره و فیلم هاش جوری هستند که داستان خیلی متکی به تصویر پیش میره ، در عین حالی که تصویر های فیلم هاش خیلی عادی هستند ، یعنی تصویر های خیلی خاص و پیچیده ای نیستند که حرکت و زاویه و کادربندی دوربین به چشم بیاد ولی یک روح و گرمایی داره این تصویر ها جوری که انسان حظور حاتمی رو توی کادر دوربین حس میکنه.

 

تصویر های فیلم های حاتمی خیلی ساده و آروم هستند ولی یکجور حس و بوی غریب ایرانی بودن توی کارهاش به مشام میرسه ، شبیه فیلم های کار وی که فیلم های اون هم خیلی بوی وطن میده ولی البته تصویرها  توی فیلم های کار وی خیلی پیچیده تر هستند.

 

وقتی فیلم های حاتمی رو نگاه میکنیم حس میکنیم با یک فیلم معمولی داستانی سرگرم کننده طرف هستیم ولی معمولا پایان فیلم هاش روی آدم تاثیر زیادی میگذاره.

 

یک حس خوبی که فیلم های حاتمی داره اینه که آدم رو با داستانش درگیر می کنه ولی داستان فیلم هاش روی اعصاب آدم راه نمیره ، بقول کیارستمی فیلم خوب فیلمی هست که آدم رو میخکوب نکنه ، حتی بگذاره پای فیلم آدم خوابش ببره ولی وقتی چند روز بعد به فیلم فکر کنیم ، تازه فیلم تو ذهنمون شروع بشه ، چه بسا فیلم هایی هستند که توی سالن سینما آدم پای اون فیلم میخوابه ولی در آینده  برای چند شب خواب رو از سر آدم بیرون ببره ، بنظر من فیلم های حاتمی همینطوره ، آدم وقتی تو ذهنش فیلم های حاتمی رو مرور میکنه ، بیشتر دیالوگ ها از جلو ذهن آدم رد میشه تا تصویر هاش ، جدا بعضی از دیالوگ های فیلم های حاتمی هیچوقت از ذهن بیرون نمیرند.

 

حاتمی هم مرد بزرگی بود هم کارگردان بزرگی و هم فیلم های بزرگی داشت.

 

کسایی که فیلم سوته دلان رو دوست دارند و عاشقش هستند ، بنظر من اکثرا یجورایی ، خودشون در گذشته سوزیدند !

قبول ندارید؟

پس عشق است ، نوش نوش.

 

هرچی میخوام راجع به داستان فیلم مطلب بنویسم نمیدونم چرا نمیشه ، چندین بار میخواستم از خیر این پست بگذرم ولی نمیدونم چرا یکجور ادا دین میدونم نوشتن راجع این فیلم رو ، خوب نمیتونم دیگه ، دوس ندارم اصن ، نمیدونم نوشتنم نمیاد چرا ، اصن انگار بلند نیسم بنویسم ، نوشتنم خشک شده ، اصن اعتراف میکنم من هیچی راجع به سینما نمیدونم و نمیدونم چرا بیخودی درگیر نوشتن سینمایی شدم چون خودم رو حتی یک اپسیلون هم قادر به نوشتن و دارای دانش سینمایی نمیدونم ، اصن قهرم با خودم ولی یچیزی میگه ادامه بده و بنویس ، آهان این یادم اومد که من اصن بلد نیستم راجع به فیلم های ایرانی مطلب بنویسم ، تازه یادم اومد ، واسه خودم هم جالب بود که علت رو فهمیدم ، کلا توی ایران نقد کردن راجع به فیلم های ایرانی خیلی سخته ، یکجور حس به آدم دست میده که الان با نوشتن این نقد یک کسی اگه خوشش نیاد میاد و دودمانتو به باد میده ولی نقد کردن فیلم های خارجی اصن اینطور نیست ، همه راحت و در کنار هم میاند و حرف میزنند و همه نظر هاشونو میدند ولی فیلم های ایرانی اینطور نیست ، نمیترسم بخدا ولی نمیدونم چرا اینقدر نقد های فیلم های ایرانی ضد و نقیض داره ، حس میکنم نظرات شخسی بیشتر دخیل باشه تو نوشتنش ، اعتراف میکنم که نمیتونم راجع به فیلم های ایرانی مطلب بنویسم ، نمیدونم چرا ، امیدوارم کسی بهم نگه از بس وطن فروشی و فیلم های داخلی رو آدم نمیدونی اینجوری شدی ، آخه ببینید حقیقتی تلخ وجود داره که اکثر فیلم هایی که تو ایران تولید میشه از نظر فیلمنامه خیلی ضعیفه و اگر هم فیلمنامه خوبی باشه باید خیلی شانس داشته باشیم که یک کارگردان درست و حسابی اونو ساخته باشه ، فیلم های ایرانی که توی این چند ساله ساخته میشه اگثرا فیلم های چیپ و بی ارزشی هستند که احتیاجی به نقد ندارند و اگثر فیلم های خوبی هم که ساخته میشه بیشتر نون اسم کارگردانش رو میخوره تا باطن خود فیلم ، برای همین نقد کردن و آنالیز یک فیلم خوب واقعا دانش و آگاهی بالایی میخواد ولی برعکس برای تشخیص دادن یک فیلم خوب توی این آشفته بازار اتفاقا احتیاجی به دانش بالایی نداره و تقریبا همه میتونند این کار رو بکنند.

 

بنظر من توی این آشفته بازار که معمولا فیلم خوبی ساخته نمیشه یا اگه ساخته میشه بر اثر جریان های پشت پرده ناکام میمونه ، باید نقد نکنیم باید فقد تعریف کنیم ، سینمای ایران الان توی یک خواب زمستونیه ، باید مثل گذشته یک فیلم جریان ساز ساخته بشه تا حداقل برای تقلید کردن بقیه دست باز بشه.

گاو ، قیصر ، هامون ، و ... فیلم هایی بودند که مسیر و جریان فکری سینمای ایران رو تغیر دادند ، بقول امیر نادری فیلم گاو ، ستون فقرات سینمای ایرانه.

 

برای همین من خودم رو عددی نمیبینم که بتونم چیزی بنویسم راجع فیلم های ایرانی ، حتی اون چند خطی رو هم که اول پستم راجع به حاتمی نوشتم رو هم پس میگیرم ، در کل من این پست اخیرم رو اصن قبول ندارم و تکذیب میکنم و اگه دارم ادامه میدم و مینویسم بخاطر اینه که قبلش قول داده بودم که راجع به سوته دلان مینویسم.

 

 

 

ولی مگه میشه از سر دیالوگ های دلچسب این فیلم گذشت !!

 

داش حبیب: انشا الله به شادی ، کارت چاپ کردید؟

مشتری: یادم رفت تقدیم کنم ، بفرمایید

داش حبیب: مرحمتتون کم نشه ، والا من که گرفتارم واسه مجید میخوام ، تو هر مجلسی که ظرف میدیم باید بره ، خواه عذا خواه عروسی.

 

مجید: یک دو سه چار آزمایش میکنم ، ماچت کنم ماچت میکنماااااا

 

پسر: آقا حبیب مجید زیر پل گیر کرده ، با مجید رفته بودیم جوب گردی،  مجید سرش تو لجن ها گیر کرده

داش حبیب به مجید: باز زیره پل رفتی چیکار؟  پسر؟

مجید: جوب گردی !!!!

داش حبیب: خودتو شل کن

مجید: من که شل خدایی هستم، یه زنجیر جستم نیم زر ، حز کن ، آلمانیه

داش حبیب: چرا نیومدی در دکون؟

مجید: امروز جمعس تعطیلیه !!!

داش حبیب: امروز دوشنبس ، خیلی داریم تا جمعه

مجید: نخیییییییر ، تو اون تقویمه که آقام اونسال عید خودش با دست خودش بهم عیدی داد امروز جمعس

داش حبیب: اون تقویم باطلست

مجید: واسه من جمعه جمعه آقامه شنبه شنبه آقامه ، خواه مرده خواه زنده ، جخ تقلید مرده جایزه ، آقا میگه بالا منبر.

 

مجید با خودش: چشم شیطون کر توپ توپم ، این مالو منال مفتی همچین هلو برو تو گلو گیر نیومد ، حاصل یک عمر جوب گردیه ، آقامون ظروفچی بود خودمون شدیم جوب چی ، آقا مجید ظروفچی جوب چی ، میخه زنگ زده ، زنجیره زنگ زده ، تارزانه زنگ زده ، ساعته زنگ زده ، حواستو جمع کن ساعت زنگ زده دیگه زنگ نمیزنه چون زنگاشو زده.

 

مجید به خدا: چقدر دشمن داری ای خدااااااا ، دوستات هم که ماییم ، یه مشت عاجز الییل ناقص عقل که در حقشون دشمنی کردی.

 

مجید که سکه های کج و کوله کف جوب رو داره با چکش صافشون میکنه و میبوسه میزاره به چشمش: آهن هم برکت خداست ، مثل دونه گندم نعمته ، انار میوه بهشته خون رو صاف میکنه الا خون ناپاک.

 

مجید: یه نامسلمون نیست دست من الیل رو بگیره مثل تارزان بگه شززززززززززم ببره امامزاده داوود حالم رو خوش کنه ، تو سرم مثل بازار آهنگرا  صدا میکنه ، مثل پیت حلبی خورده ریزه هاش جابجا میشه.

 

مجید با خودش: التماس دعا ، خوش به سعادتون که میرید روزه ، جاتون وسط بهشته ، ماکه دنیامون شده آخرت یزید ، کیه ماهارو ببره روزه؟ ، مجید آقا تورو چه به روزه؟ روزه خودتی  گریه کن نداری والا خودت مصیبتی ، دلت کربلاست ، ماچت کنم؟ مااااااچت میکنما!!!!

 

 

 

 

من نوشت: هوا سرده یچیزی تنت کن

او نوشت: جونم از تو میلرزه حبیب دو عالم

 

ارادتمند:

MAX PAYNE

ماچت کنم

ماچت کنم؟

مااااچت میکنماااااااااااا !!!

برفی داره میاد اینجاااااااااااااا

سلام برفی میاد اینجا شدید

صبح که چشمامو باز کردم دیدم همه جا سفید پوش شده

http://maxpaynethefall.persiangig.com/image/blog_post02/barf_01.jpg

http://maxpaynethefall.persiangig.com/image/blog_post02/barf_02.jpg

http://maxpaynethefall.persiangig.com/image/blog_post02/barf_03.jpg

http://maxpaynethefall.persiangig.com/image/blog_post02/barf_04.jpg

http://maxpaynethefall.persiangig.com/image/blog_post02/barf_05.jpg

این هم جناب خییییسی که گفتم چه بلایی سرش آوردم:

طبق معمول با خودم برده بودمش حمام ولی هرچی شستمش دیدم خیلی تمیز نشد ... واسه همین انداختمش توی وایتکس تا سفید بشه ... حالا این پایین نشسته تا خشک بشه ... الهی

 

بخدا زود یه آپ سینمایی میکنم ... دلم خیلی واسه فیلم سونه دلان تنگ شده ( قابل توجه شهرام داداشی ... ایندفعه نوبت بهروزه) ... امشب برای بار ان ام میبینم و یچیزایی یاد داشت میکنم و مینویسم.

بقول گیلاس خانومی بای همتون

 

ارادتمند:

MAX PAYNE