MAX PAYNE
X
تبلیغات
رایتل
MAX PAYNE
تحلیل فیلم / دلنوشت های سینمایی
آرشیو
موضوع بندی

Free chat widget @ ShoutMix





Powered by WebGozar

چهارشنبه 5 تیر‌ماه سال 1387
تحلیل فیلم: هامون | hamoun

یلمی که همه به آن احترام میگذارند

مشخصات در سایت IMDB

 

 

هامون (1368)     داریوش مهرجویی

نوشتن درمورد فیلمی که با آن بزرگ شده ام کاری سخت و دشوار است. فیلمی که دوران نوجوانی مرا رنگ و بویی تازه بخشید. در شدت علاقه­ام به هامون فقط می­توانم بگویم که در ده سالگی پس از آنکه بارها فیلم را از کلوپ گرفتم متوجه شدم که مجموع کرایه از قیمت خود فیلم بیشتر شده است و برای همین نسخه ای از آن را خریداری کردم تا هر موقع دلم برایش تنگ شد ببینمش.

شخصیت  حمید هامون (خسرو شکیبایی) یک روشن­فکر وامانده است که من و خیلی از هم­نسلهای بزرگترم، نوجوانی و جوانی خود را در آن می­دیدیم. شخصیت حمید هامون با آن سربه هوایی و دسته­گل هایی که به آب میداد مرا به یاد شیلنگ تخته های فکری­ام در مواجه با جو و اجتماع بسیار سنتی اطرافم می­انداخت. بدینسان بود که حداقل بخاطر نوع تک­روی و نوع اعتراظی که به جامعه­اش داشت، سمبل فکری و حرکتی­ام شد. سمبلی در این گرداب تکنیک و تمدن که من و جامعه­ام را بخاطر شکم صاحب مرده کذایی – بقول هامون - مانند یک مشت سوسک و مورچه در خود فرو برده بود.

نوشتن در مورد هامون کار آسانی نیست خصوصا در عین­حال که عاشقش هستی، بخواهی از آن انتقاد هم بکنی. این کار من درست مانند خود شخصیت هامون است که همسرش مهشید را حاظر شده بود بکشد. حمید هامون در اوج خواستن و تمنا می­خواست همسرش مهشید را قربانی کند تا شاید آن غزال گریزپای را بتواند به بند کشد. من نیز معشوقه­ام را می­خواهم قربانی کنم بلکه با این کار، لیلی من نیز تطهیر شده و تا ابد از آن من شود.

سایه یک شک

داریوش مهرجویی در مدرنیستی ترین فیلم خود اثری خلق کرده که شیفتگان بسیاری دارد. اثری خوش­ساخت و جذاب که حتی داوران جشنواره هشتم را نیز ذوق زده کرد. هامون در جشنواره هشتم رقیب سرسختی همچون مادر (علی حاتمی) را به راحتی از سر راه کنار می­زند و بر سکوی اول می­نشیند گویی که حال و هوای مدرنیته فیلم قادر است از سد همه چیز بگذرد؛ خواه نظر داوران جشنواره باشد و خواه شمعدانی­های کنار حوض در فیلم مادر. انگار در آن زمان – بقول بهروز وثوقی در فیم قیصر - دیگر کسی حال و حوصله شاهنامه خواندن نداشت. ذوق زدگی داوران به حدی بود که پس از درو کردن جوایز جشنواره توسط هامون باز هم دلشان آرام نگرفت و جایزه ویژه­ای به نام: «اشاعه فرهنگ علی دوستی» بدان اهدا کردند.

هدف نگارنده از این سخنان نکوهش و یا پایین آوردن ارزش­های هامون نیست بل بیان و روشن کردن این نکته است که شاید هامون حاوی آن لقب­هایی که یدک می­کشد و آن معانی ایکه بدان معروف است نباشد. در آن دوران – و حتی اکنون - هامون شدیدا به القاب و صفت­هایی مشهور شد که گاها با هیچ­یک از آنها سنخیت نداشت. القاب فلسفی/عرفانی، علی محوری و دینی تنها تعدادی از آن واگن­های خالی ای بود که هامون یدک می­کشید. هدف نگارنده بر آن است که تنها با دو دلیل روشن (سالک و عارف نبودن حمید هامون و علی عابدینی) این فیلم را از یوق این­همه فشار و مسئولیت کاذب برهاند. شاید پس از این همه سال از ساخته­شدنش، بدرستی بتوانیم به آن نگاه کنیم و لذت واقعی را کسب کنیم.

حمید هامون

حمید هامون دانشجوی رشته فلسفه، مشغول نوشتن رساله­ای در باب "ماهیت عشق و ایمان" در ادیان ابراهیمی است. او برای اتمام پایان­نامه دکتری خود بر روی کتاب "ترس و لرز" اثر کیرکگور مشغول تحقیق است. حمید هامون پس از هفت سال هنوز عاشق همسرش مهشید است ولی مهشید بخاطر بی­ثباتی­های اخلاقی و روحی هامون قصد دارد که از او جدا شود. روحیه حمید هامون پس از خواندن کتاب ترس و لرز، پریشانی بیشتری بخود می­گیرد و به همین خاطر است که وقتی متوجه می­شود مادر مهشید، عظیمی – که یک بساز و بفروش پولدار است – را به عنوان شوهر آینده دختر خود کاندید کرده از کوره در می­رود و با مهشید مشاجره سختی انجام می­دهد. وظعیت روحی هامون هر روز بدتر می­شود تا جایکه - او نیز مانند حضرت ابراهیم (ع) - می­خواهد از عشقش بگذرد و به همین علت سعی می­کند با تفنگ قدیمی پدربزرگ، مهشید را بکشد ولی در انجام این کار موفق نمی­شود. هامون برای تسکین دردهای روحی­اش عاظم کاشان می­شود تا دوست و مرشد قدیمی خود یعنی علی عابدینی را ملاقات کند. هامون موفق به دیدن علی عابدینی نمی­شود چون او یک مهندس ساختمان است و برای کاری به شمال مسافرت کرده. هامون در پی دیدن علی عابدینی به شمال می­رود ولی ناگه او را بر بالای یک برج نمیه­ساز سرگرم کار پیدا می­کند. هامون از این همه تضاد به­هم می­ریزد و به قصد غرق شدن، خود را به دریا می­زند ولی در یک حالت سورئال و خواب گونه علی عابدینی به نجات هامون می­آید و او را از مرگ نجات می­دهد.

عرض شد که فیلم هامون علاوه بر ارزش و زیبایی خاص و وصف ناشدنی ایکه دارد، به عناوین و صفت­هایی مشهور است که در عین پسندیده بودن ولی با واقع بینی بیشتر متوجه ضدیت آنها با فیلم می­شویم. به نظر نگارنده صفت دینی/عرفانی برای این فیلم جای ابهام دارد. حتی آن صفت کذایی که عرض شد (اشاعه فرهنگ علی دوستی) نیز برایش مبهم تر است. آخر فقط یدک کشیدن نام  "علی" برای دو تن از شخصیت­های این فیلم چه ربطی به فرهنگ علی دوستی دارد!. هامون فرزند خود را به این خاطر علی نام نهاده چون پیرو دوست و مرشد خود، علی عابدیتی است. باطبع علی عابدینی نیز که نامگذاریش تحت کنترلش نبوده و او نیز میراث­دار خانواده­اش است. دیگر اینکه در این فیلم هیچگونه رفتار دینی/مذهبی/عرفانی از هامون مشاهده نمی­کنیم که بشود او را به یکی از جناح ها مرتبط ساخت. حتی در جاهایی عکس این ادعا مشاهده می­شود، مانند صحنه­ای از کودکی حمید هامون که بخاطر افعال مردم عامی، از مجلس عزاداری امام حسین (ع) فرار می­کند و به سوی علی عابدینی پناه می­برد.

مسئله دیگر که تا بحال اصلا بدان توجه نشده و مهم تر و عمیق تر از بقیه است، مسئله عشق زمینی و عشق الهی است که حمید هامون و حتی هامون سعی بر آن دارند که آنها را از همدیگر تمیز دهدند. کیرکگور که یک فیلسوف و یک مسیحی معتقد است، در کتاب معروف خود یعنی ترس و لرز، به ابراهیم و اسحاق و روابطشان می­پردازد. کیرکگور در زندگی شخصی خود سعی می­کند با دل­کندن از معشوقه(ها)  و نامزد(ها) خود به حالتی شبیه به حضرت ابراهیم برسد. باطبع حمید هامون نیز در غورهای فلسفی خود با مسئله "رضا در برابر امر حق" مواجه می­شود و در این دوگانگی ارزشی از مرشد خود سوال می­کند، علی عابدینی نیز با دادن کتاب ترس و لرز به هامون اورا در چاه بی سرو تهی می­اندازد که بعید است از آن بیرون بیاید. هامون درک نمی­کند که عشق الهی و عشق زمینی فعلی دوکانه نیستند. هامون نمی­داند که عشق زمین ماسوای خداوند نیست بل هرچه در این جهان است با خالقش حداقل در اصل و محتوا توفیری ندارند. هامون نمی­داند که سالک پس از رسیدن به درک و لذت حقیقی - که همانا شناخت ذات خود و باطبع ذات خداوند است – دیگر تضاد و تفاوتی بین خالق و مخلوق نمی­بیند و بعد از رسیدن به این مرحله است که همه را به یک اندازه دوست خواهد داشت. هامون نمی­داند که با کشتن مهشید از او نمی­گذرد بل در دلش خواهان تصاحب مهشید است و این نکته را هم باز نمی­داند که فعل کشتن اسماعیل به دست ابراهیم، یک فعل الهی است که از طرف پروردگار به ابراهیم امر شده و این اطاعت عین درک حقیقت است ولی کشتن مهشید به دست هامون یک فعلی­است که از نفس و نهاد خودش سرزده و در اصل او مطیع نفس خویش است.

مشکل اصلی هامون همانطور که در عرایظم اشاره کوچکی بدان شد، نداشتن ایمان به خداست. نداشتن ایمان و شک به روابط هستی، مشکل نه تنها هامون بل هامون هاست. در ایمان به خداوند است که رحم و آرامش در دل انسان رسوب می­کند و او را به حقیقت نزدیک می­کند. سلوک به معنی گذر از منازل هفت­گانه­ای است که یک جویای حقیقت (سالک) طی می­کند ولی حمید هامون را با هیچ فرمول و هیچ قیاس عرفانی (که فیلم مدعی آن است) نمی­توان یک سالک بشمار آورد. هامون شخصی است که فقط شک می­کند چون فاقد ایمان است. او دانشجوی رشته فلسفه است و شک و شکاکی و درک و تمایز اساس و ابزار کار او هستند. ولی در این ابزارها چیزی به نام منطق هم باید وجود داشته باشد که هامون از آن بهره­ای ندارد. در پرتو شک و منطق است که انسان به دانش می­رسد ولی هامون به علت نداشتن ایمان و نداشتن ستون­های استوار، پس از شک کردن و پس از قیاس منطقی چون در اول پایه محکمی نداشته و حالا همان پل پشت سرش را نیز خراب کرده، حالا جایگاهی ندارد که بتواند بدان چنگ اندازد. بقول خود هامون:

«ما آویخته ها در کجای این شب تیره بیاویزیم قبای ژنده و کپک زده خود را؟»

علی عابدینی

علی عابدینی دوست و مرشد حمید هامون است. طبق گفته خودش پس اینکه مدتی غیبش می­زند، در بازگشت به خانه متوجه عدم حضور زن و فرزندش می­شود، گویی که برای همیشه ترکش کرده اند. تنها زندگی می­کند و مونس تنهایش سازیست که می­نوازد. ظاهرا مهندس ساختمان است ولی با منش و کردار افتاده­ای که دارد هیچ کمکی را به دیگران دریغ نمی­کند. برای روستائیان چاه حفر می­کند و آب را به مزارعشان می­رساند. او برای هامون که مانند رودخانه خشکی است، حکم آب را دارد (چه تشبیه جالبی!). هامون سوالات و شبهاتش را از او می­پرسد و با شنیدن جواب­های علی عابدینی تشنه تر می­شود. همیشه او را در یک سن و سال و در یک هیبات می­بینیم گویی که پیری بر او هرگز چیره نخواهد شد. حتی در خاطرات کودکی حمید هامون نیز او را همین گونه مشاهده می­کنیم. او ظاهرا نماینده آرامش و تکامل فیلم است. اما سوالاتی که در ذهن تماشاگر وجود می­آید این است که اول: سبب این آرامش علی عابدینی در چیست؟ و دوم: حدود و مقدار و ملاک این آرامش با چه معیاری سنجیده می­شود؟. آیا این آرامش به سبب درک حقیقت و  اتصال به محبوب است یا که ناتوانی و محدود شدن و اثیر شدن در چنگال نفس؟. آیا این آرامش، ابدی است یا که ثباتیست ناپایدار؟. اینها سوالاتیست که بی­جواب می­ماند اما در کنار این ابهامات سرنخ هایی نیز وجود دارد. اول: اینکه اگر علی عابدینی به آرامش حقیقی رسیده بود، اینطور ناتوان در برابر هامون نبود (هامونی که در برخورد با علی عابدینی بیشتر بر شبهاتش افزوده می­شود تا معلوماتش). او با صحبت هایش هامون را اگاهی می­دهد ولی، اغنا نمی­کند. دوم: مهرجویی در جایی گفته: علی عابدینی، حمید هامونی است که به آرامش رسیده است ولی مهرجویی دیگر نمی­گوید که چه آرامشی و چه قدر و چه میزان. برای همین است که باز به منزل اول می­رسیم و این سیکل معیوب به چرخه خود ادامه می­دهد. حمید هامون که کسی را جز علی عابدینی ندارد و علی عابدینی که جز خود کسی را ندارد؛ شاید در آیند علی عابدینی از چرخه خارج شود و حمید هامون جایش را بگیرد؛ و دوباره این چرخه با حضور حمید هامونی جدید (شاید دوست و همکارش که از او سوالاتی می­پرسد) به مسیر خود ادامه ­دهد.

داریوش مهرجویی، علی عابدینی را در این فیلم، به جامه یک عارف ملبس کرده. اما مسئله مهمی که وجود دارد این است که اول: تعریف و نشانه­های یک عارف چیست؟ و دوم: میزان و مقدار عرفان هر شخص چقدر است. ریشه لغوی عارف از کلمه عَرَفَ (فتحه بر روی ع ر ف) به معنای شناختن و درک حقیقت است؛ یعنی کسی که به شناخت رسیده است. شاید علی عابدینی عارف باشد ولی مقدر عَرَفَ­ی او چقدر است. در مباحث عرفانی مبحثی وجود دارد با نام "حجاب های ظلمانی و نورانی" یک عارف واقعی در پس گذر از حجاب های ظلمانی و نورانی است که می­تواند به حقیقت برسد. بسیار پیش آمده که یک عارف همه متعلقاتش را بدور ریخته چون متوجه شده این لباس و این دستار و این پوسته­ایکه برای خودش ساخته چیزی جز حجاب و مانع نور حقیقت برای او نیست. ولی علی عابدینی حتی به این مرحله هم نرسیده است و فعلا در آرامشی بسر می­برد که ساخته نفس زیرک­اش است. اینگونه است که خواه ناخواه سرنوشت حمید هامون نیز به چاه بی سر و تهی خطم می­شود که علی عابدینی در آن بسر می­برد.

در جایی حمید هامون رو به علی عابدینی می­کند و می­گوید: "از زن و بچه چه خبر؟" و علی عابدینی در جواب می­گوید: "خوش بییییییییییییییین!، امیدواااااار، بد ببببببببخت، ناامیید". و با خنده ­ادامه می­دهد: "چه فرقی می­کنه، دیگه از ما گذشته!". طبق شناخت اندکی از تماشاگران درمورد این حال و هوای عرفانی، این سوال پیش می­آید که: آبا این جواب (علی عابدینی به هامون) یک عارف واقعی است؟ یا کسی که نام عارف را یدک می­کشد؟. کسی که بقول حمید هامون در تنهایهایش به راهش رسیده. ولی چه راهی؟. نمیگوید راه، میگوید راهش، یعنی راه شخصی، راهی که معلوم نیست دست­پرورده خداست یا نفس.

اصلا بخوانیدش یک هجو

همانطور که منطقی نیست هامون را یک فیلم دینی/عرفانی بنامیم، همانطور هم بی­رحمی است که هامون را یک فیلم ضد دین به­حساب آوریم. هامون در پیچاپیچ واقعیت و رویا، خواب و خیال، اثری است دلنشین. بازیچه نیست که یک فیلم معاصر، بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران از نظر بینندگان لغب بگیرد. هامون دیگر یک فیلم نیست بلکه یک فرهنگ و یک توستالژی است. برخورد اعتراض آمیز بینندگان شبکه چهار و نامه اعتراض آمیز مهرجویی به مدیر شبکه را در مواجهه با نسخه سلاخی شده هامون بیاد بیاوریم، حتی داریوش مهرجویی - که یکی از بی­صدا ترین کارگردانان سینمای ماست - نیز به هامون نوستالژی پیدا کرده است. هامون صدای جامعه نیمه روشنفکر و روشن­فکر است. صدای موج نوییست که خسته از جنگ، مثل دادائیست(1) ها، همه چیز­ را می­خواهد به تمسخر بگیرد. چرا تمسخر؟ چون در رویارویی جامعه با جنگ است که همه معیار ها رنگ می­بازند. مهرجویی در هامون حتی به معیارهای فیلم هامون نیز رحم نمی­کند و سایه یک هجو را بر سرتاسر این فیلم می­افکند. اصلا حمید هامون بخاطر همین هجو و نابرابری اقشار اجتماعی بود که تن به دریا زد. حمید هامون، عظیمی که یک نوکیسه و یک آپارتمان­ساز معروف و بقول خودش بسازبنداز پست است را سایه شومی می­بیند بر زندگی­اش. سایه ایکه تا چند مدت دیگر انقریب با عشقش یعنی مهشید، عشق/بازی خواهد کرد. حمید هامون به شمال می­رود تا در مورد وظعیت نابسامانش با علی­جونی صحبت کند که ناگه او را بر بالای آپارتمان­های نیمه­ساز یک شهرک – در حال مهندسی و دستور دادن - میابد. آیا درست می­بیند؟. علی­جونی! پیر و مرشدش! اکنون مهره و نوکر یکی از هزاران عظیمی ساختمان­ساز شده. اینگونه است که خود را به دریا می­زند تا که تطهیر شود. تطهیر نه بخاطر گناهانش، تطهیر بخاطر رسیدن به ثبات و دوری از گذشته پاکش.

دلنوشت:

پروردمت به ناز، تا بنشینمت به پای / آخر چرا، به خاک سیه می­نشانیم

(1) دادا در زبان فرانسوی یعنی اسب چوبی بچگانه. درست بعد از جنگ جهانی اول بود که سبک دادایسم در نقاشی متولد شد. آنها هیچ قانون و قراری را نمی­پذیرفتند چون جنگ هیچ قرار و قانونی را باقی نگذاشته بود و اینان در بیان اعتراضشان به وضعیت موجود اینچنین برخورد و نقاشی می­کردند. حتی والدین این سبک، نام این سبک را بصورت تصادفی و با باز کردن کتابچه لغت زبان فرنسوی انتخاب کرده بودند.

 

M A X P A Y N E

 

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 248633

Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها