MAX PAYNE
X
تبلیغات
رایتل
MAX PAYNE
تحلیل فیلم / دلنوشت های سینمایی
آرشیو
موضوع بندی

Free chat widget @ ShoutMix





Powered by WebGozar

پنج‌شنبه 6 دی‌ماه سال 1386
تحلیل فیلم - بلوآپ / آگراندیسمان / blow-up (قسمت سوم)

 

در برخورد با فیلم هایی ازاین دست که پر است از گریزهای متفاوت ، میتوان هرکدام از این گریزها را گرفت و بدان شاخ و برگ داد. گریزهایی که چشم هر منتقدی را بخود خیره می کند. در آگراندیسمان هم چنین گریزهای دلچسبی را شاهد بودیم. گریزهای اجتماعی ، سیاسی ، عاطفی ، جنایی ، هنری ، ... . البته میتوان از این حواشی گذشت و به بحث اصلی پرداخت ولی به جهت عظمت فیلم و کارگردانش و نیز - امیدوارم - جهت دلچسب شدن نوشته ام بصورت گذرا اول به این حواشی می پردازم.

 

 §         سیاسی:

صحنه هایی در این فیلم وجود دارد که میتوان به عنوان گریزهای سیاسی از آنها یاد کرد. مثان آن صحنه ایکه توماس در هین رانندگی ، بخاطر تجمع گروه های معترض جنگ که در خیابان تجمع کرده اند ، ماشین را متوقف می کند تا تظاهر کنندگان عبور کنند. در این هنگام یکی از تظاهر کنندگان ، تابلو ایکه نشان توقف جنگ دارد را به پشت ماشین توماس می گذارد تا توماس هم به نوعی به این تظاهرات(با همراه داشتن تابلو در خیابان) کمکی کرده باشد. توماس به او اطمینان می دهد که جای تابلو محکم است. بعد از حرکت توماس دیری نمی پاید که در سر اولین پیچ ، تابلو از پشت ماشین به کف خیابان می افتد و در هیاهوی شهر ناپدید می شود. لازم به شرح نیست که این گم شدن تابلوی ضدجنگ چه مفهومی دارد.

 

§         عاطفی:

سکوت و کم دیالوگ بودن این فیلم به خودی خود یکی از عوامل جذب مخاطب خاص این فیلم است. برای مخاطبان این فیلم ، این سکوت هم معنادار است و هم زیبا ، بگونه ایکه این فیلم را با دیالوگ های بیشتری نمی توان در ذهن متصور کرد. این سکوت که با تنهایی کاراکتر های اصلی فیلم همراه است ، القا کننده و فاش کننده درون شخصیت هاست. شخصیت های این فیلم همانقدر پر مشغله هستند که همانقدر تنها. حالات روحیشان نسبی است. همانقدر از سروکول همدیگر بالا میروند که همانقدر منزوی هستند. انگار مرزی بین بی کسی و با کسی شان وجود ندارد. توماس با آن شغلی که دارد و دائم سروکارش با زنان و دختران است و با آن رفتارهای تفرعن منشانه اش با آنها گویی چشم به هیچ زنی ندارد و از فرط با آنها بودن دیگر اشباء شده است ولی در عمل خلاف این را می بینیم و کم کم متوجه می شویم که او بر خلاف ظاهرش بسیار تنهاست و احتیاج به همدمی دارد. به یاد یکی از فیلم های اخیر "محسن مخملباف" افتادم که مضمونش به این صورت بود(البته چیزی از فیلم در ذهنم نمانده) که گویا مردی در برخورد با همسران متعددش دچار تردید بود و نمی توانست با آنها ارتباط برقرار کند. نتیجه این فیلم اینگونه استنباط می شد که آن مرد مجموع خصلتهایی که هر کدامش در یکی از زن هایش وجود داشت را مجموعا در یک زن می خواست و بر خلاف ظاهر هوسبازش او مردی اینگونه نبود و او فقط بدنبال تکامل بود. از این گریز این نکته را برداشت می کنم که توماس هم در برخورد با زنان متفاوت به نوعی به یک سردرگمی عاطفی رسیده بود. این چنین افرادی مثل توماس ، به قول معروف همیشه به دنبال مورد آسی میگردند. ولی این افراد هیچ موقع به این خواسته شان نمی رسند چون باید بدانند آن خصلت ها و آن ایده آلی که در ذهن دارند هیچ وقت در شخصیت یک نفر متجلی نمی شود. برای همین است که ناخواسته هردفعه با زنی اجین می شوند تا شاید گمشده شان را در او بیابند.

 

 §         اجتماعی:

عوارض جنگ همیشه بر تمامی اقشار جامعه سایه می افکند. از بی سواد و مستضعفین گرفته تا مفرحین و تحصیل کردگان. البته همیشه دوسر این هرم مورد آسیب و ضرر بیشتری قرار دارد. در آغاز فیلم نماهای متفاوتی را میبینیم که در همدیگر اینسرت شده اند. یک نما از خروج آرام و بی سروصدای کارگران خسته و فقیر کارخانه و نمایی از جوانان سرخوش (و انگار از همه جا بی خبر) که با سروصدا و هیاهوی مختص به خود در میان ساختمان های بلند و شیشه ای شهر که نشان از ثروت و تمدن است به ناآرامی و نوعی اغتشاش مشغول هستند و تقریبا به زور تکدی می کنند. این دو نمای متفاوت یکی در میان ، در هم ادغام می شوند تا حسی ناپیدا را در ذهن القا کند. جوانانی که ظاهرا در پی بی هویتی خود ، دست به اغتشاش زده اند و با سروصدایشان گویی که قصد دارند در این جهان بی سروته نگاه همه را بخود معطوف دارند و به نوعی به هویت از دست رفته شان چنگ بیندازند. و کارگرانی که انگار نسل درنسل کارگر کارخانه بودند و برایشان هیج زمان هیچ چیزی تغیر نمی کند. نه جنگ و نه صلح هیچ کدام در مسیر رفت و برگشت هر روزیشان از خانه به کارخانه هیچ خللی ایجاد نمی کند. این کارگران کارخانه همانقدر بی هویت و بی اصل و نصب هستند که این جوانان در پی هویت. هردو در کسالت و یکنواختی مشترکند. اما این بی صدا و آن باصدا

 

§         هنری:

نقاشی های دوست توماس که بصورت مدرن است. آنتونیونی ، هم خود تابلوهای اورا با آن صورت نقطه نقطه اش نقد می کند و هم نوع نقاشی کردن و سوژه های اورا. نشان به آن نشان که دوست توماس به تابلویی اشاره دارد و میگوید "هنوز در این نقطه ها چیزی پیدا نکرده ام و احتیاج به کار بیشتر دارد" و یا تابلوی تکمیل شده اش را که بعدا معلوم میشود بطور اتفاقی و از کنار هم گذاشتن نقطه های تصادفی به شکل یک زن در آمده است. آنتونیونی در این فیلم ، هنر مدرن را نقد می کند که چقدر بی اصالت است و یا اینکه تصادفی خلق شده است. لازم به ذکر است که آنتونیونی یک نئورئالیست چپ گرا بود و این تفکرات همزمان بود با اوج هنر مدرن در آن دوران.

 

§         جاسوسی:

به یاد فیلم با ارزش "پنهان" شاهکار "میشائیل هانکه" افتادم که در سال 2005 مفتخر به دریافت جایزه کن شد. در فیلم پنهان ، وضعیت مهم ترین جزء فیلم که همان هویت شخص فرستنده کاست ها بود بی جواب گذاشته شد. در فیلم پنهان کاست های ویدیویی که حاوی تصاویری از خانه یک شخص بود به درب خانه همان شخص ارسال می شد. این کاست های ویدیویی تقریبا مهم ترین جزء فیلم(حداقل از نظر بصری) بود ولی در پایان فیلم  ، هویت شخص ارسال کننده فاش نشد. در فیلم آگراندیسمان نیز هویت فرد یا افراد یا گروهی که عکس های زن و مرد را از آتلیه توماس دزدیده بودند فاش نشد. این فاش نشدن فصل جدیدی را در تخیل تماشاگر آغاز می کرد که حقیقت از چه قرار است؟. که آیا این عکس ها از طرف سازمانهای جاسوسی دزدیده شدند؟. که آیا آن مرد مسن یک فرد سرشناس بود که با اغواگری های آن زن به پارک کشیده شد تا همانجا ترور شود؟. آیا... و خیلی آیا های دیگر. این بی جوابی خود دنیایی از جواب خلق می کند ، اما فقط در اذهان تماشاگر.

 

 §         فلسفی:

 

     

     دکارت(ریاضیدان،فیلسوف،...) معروف ، یکی از سردمداران شکاکی در فلسفه است. او و همفکرانش به نسبی بودن حقیقت اعتقاد دارند. شرحش دور و دراز است ولی به عنوان مثال میتوان به این نکته اشاره نمود که برطبق نظریه او ، این امکان وجود دارد که حقیقت آن چیزی که فکر می کنیم نباشد. یعنی مرزی بین خیال و واقعیت / بیداری و خواب بودن ، وجود ندارد. منظور از وجود ندارد این است که قابل اثبات نیست. چطور ممکن است کسی که خواب می بیند تشخیص دهد که در خواب است. و اگر هم که میتواند تشخیص دهد ، پس کو راه خلاصی و ورود به دنیای بیداری.

 

یا مثالی دیگر اینکه همین اکنون که من این نوشته هارا در نرم افزار "ورد ماکروسافت" وارد می کنم و شما خواننده گرامی پس از طی زمانی موفق به روئیت آن بر صفحه مانیتور خود می شوید ، از کجا معلوم که این روند ذکر شده و این دید بصری شما ، اتفاقی باشد که در خواب می بینید؟ وباطبع من هم در رویای خود این نوشته هارا می نویسم و در اینترنت قرار می دهم به امید اینکه خوانده شود. اینها مثال کوچکی بود در بسط نظریه دکارت.

 

دکارت حتی به وجود عالم هستی هم شک می کند. شک نه به آن صورت خفن ، ولی خوب این احتمال نیز وجود دارد که ما انسانها در لابراتواری به دست رباتهای خودساخته مان تولید و رشد و پرورش می یابیم. یاکه خداوند(میتوان گفت فرمانروایی با قدرت نامحدود و با خصلت های سادیسمی اش) سعی دارد که جهانی را اینگونه در جلو چشم ما روشن کند و برما اینگونه القا کند که خدایی وجود دارد و همه هستی تحت قدرت اوست. او(فرمانروا) از پشت سیستم بی نظیرش(تنگ آب) مارا به مثان ماهی قرمز شب عید نگاه می کند و از این سردرگمی ما لذت می برد. او هر روز قیمتهای جهانی طلا و نقره را بالا پاین می کند و از این اضطراب و سگدو زدن های ما موجودات کوچک لذت می برد. ولی این بازی تا کی؟ من به عنوان جزئی از این بازی به تو(ای خدای دیجیتالی) میگویم که ... .

 

بارز تریبن مثال سینمایی این نظریه را میتوان در سه گانه "ماتریکس / میتریکس / ماتریس 1999" ساخته "برادران واچوفسکی" مشاهده کرد. ربات هاییکه کم کم بر انسان برتری یافته اند و سعی دارند بر انسان غلبه کنند(1). انسانها نیز متعاقبا زمین را بر اثر یک انفجار اتمی مملو از دود کرده اند تا با این کار بتوانند جلو نور خورشید که منباء حیات ربات هاست را بگیرند. ولی ربات ها با تسخیر و مسلط شدن بر انسانها توانسته اند تعداد بسیار زیادی از انسان هارا کنترل کنند. آنها با کاشت و پرورش انسانها(2) از شیره وجودی آنها استفاده می کنند تا بتوانند انرژی لازم برای سنتز دیجیتالی خود را تامین کنند. باطبع در آینده این انسان ، با هوش بسیارش از این شبیه سازی مطلع خواهد شد و سعی در رهایی خود از این زندان شبیه سازی شده را خواهد داشت. ناگفته نماند که ربات ها برای جلوگیری از این رخداد ، تصاویر و فعالیتهای طبیعی را در جلو چشمان انسانها شبیه سازی می کنند تا به مقصد خود برسند. نتیجه این معادله در جهان مجازی و جهان حقیقی ، دو صورت متفاوت بخود می گیرد. در جهان مجازی و از دید انسانها ، تولد و مرگ یک انسان یعنی زاده شدن از مادر و یا مردن(عمر طبیعی یا مثلا تصادف رانندگی). ولی این یک انعکاس بیش نیست. نتیجه معادله یعنی خلق و خلع حیات یک انسان که به دست ماتریکس صورت می گیرد ، همان صفر و یک خودمان. "صفر" یعنی بمیر ، "یک" یعنی متولد شو(3).

 

خوب انگار طولانی شد ، هدف از این شرح چنین بود که روشن کند در فیلم آگراندیسمان هم ما شاهد یک چنین حالت مشابهی بودیم. فارق از جنبه های سیاسی و جاسوسی و جنایی ، توماس عکسی تهیه می کند که در آن جسدی را مشاهده می کند به محل عکاسی میرود و جنازه را پیدا می کند. فردای آن رو هم جسد و هم عکس ها ناپدید می شوند. توماس افسرده و تکیده میماند که کدام وجه از مشاهداتش حقیقت دارد. آیا این رویایی بیش نبوده؟. یا اینکه... و آیا آن زن زیبا واقعا وجود دارد یا... . پس مشاهده می کنیم که در این فیلم گریزی به این وضوح به یکی از مسئله ها و رویدادهای پرطرفدار فلسفه نیز زده می شود.

 

 

          

           (1)  آیزاک آسیموف ، یکی از برجسته ترین نظریه پردازان علم روباتیک است. او در این زمینه قوانینی را وضع نموده که حقیقاتا قابل تعمق و قابل تحسین است. در صورتیکه علم بشر به جایی رسد که ربات های انسان نما تولید و در زمینه های مختلف زندگی شرکت داشته باشند ، میبایست قواننی که آسیموف وضع کرده است را بیشتر جدی بگیریم و به آن عمل کنیم.

 

 قوانین سه گانه آسیمف:

قانون اول آسیموف: یک روبات نباید هیچگاه به انسان ها صدمه بزند.

قانون دوم آسیموف: یک روبات باید دستورات انسان ها را بی چون و چرا اجرا کند ، مگر دستوراتی که باعث نقض قانون اول گردد. (بر این اساس یک روبات هیچگاه نمی تواند باعث قتل یک انسان شود چون باعث نقض قانون اول می شود)

قانون سوم آسیموف: یک روبات باید بدون نقض قانون اول و دوم از خود محافظت کند مگر در مواردی که باعث نقض قانون اول و دوم شود. (بر این اساس یک روبات هنگامی که جان انسانی در خطر باشد می تواند از موجودیت و هستی خود بگذرد و حتی با صدمه زدن به خود یا سایر روبات ها اقدام به نجات جان انسان نماید)

منبع: مجله دانش و کامپیوتر شمار 64

 

 

         

          (2)  آلدوس هاکسلی سالها پیش در کتاب معروف خود (دنیای شگفت انگیز نو/Brave New World) به این استعمار دیجیتالی اشاره می کند و جهانیان را هشدار می دهد که روزی همه ما در لوله های بلورین توسط ربات ها پرورش ، رشد ، آموزش خواهیم دید و در زمان معینی که بسته به تصمیم سیستم دارد خواهیم مرد. بهتر است بجای کلمه مردن بگوییم نیست خواهیم شد.

منبع: آلدوس هاکسلی: دنیای قشنگ نو / انتشارات کارگاه هنر 1366

 

 

         

          (3)  منطق فازی: در سال 1965 ریاضی‌دان ایرانی آقای پرفسور لطفی عسگرزاده نظریه جدیدی موسوم به نظریه مجموعه‌های فازی را ارائه داد. بر اساس این نظریه الفاظ درست و نادرست واژه‌های چندان مناسبی نیستند و به جای آنها باید از عبارت "درجه درستی" استفاده کرد. به عبارت دیگر منطق کلاسیک که بر مبنای صحیح و غلط بودن قضایا شکل می‌گیرد باید با نظریه احتمالات تکمیل شود و منطق کاملتری موسوم به منظق فازی , fuzzy logic` را شکل دهد. ژاپنی ها با تشکیل اتحادیه بین‌المللی سیستمهای فازی و برگزاری کنفرانسهای متعدد درباره منطق فازی و استفاده از نتایج آن در صنعت توانستند محصولات فازی نظیر پنکه فازی ، دوربین ، ویدئو فازی ، ماشین لباس‌شوئی ، یخچال - سیستم‌های تهویه مطبوع - جاروبرقی و سایر محصولات الکترونیکی و برقی را بر اساس منطق فازی به مرحله ساخت برسانند. مثلا در ماشین لباسشوئی فازی سیستم کنترل اتوماتیک فازی ضمن برآورد و مقدار و جنس لباسها و نوع و میزان چرک را حدس زده و بر اساس آنها مقدار و حرارت آب و نیز سرعت چرخش ماشین را تعیین می‌کند.

 

لطفی علی‌عسکرزاده  استاد دانشگاه برکلی در کالیفورنیا و واضع نظریهٔ منطق فازی (Fuzzy Logic)است. در بخش یادکرد منابع اکثر متون فنی مربوط به منطق فازی نام او بصورت «Zadeh» ذکر می‌شود. وی در سال ۱۹۲۱ میلادی در شهر باکو آذربایجان متولد شد. پدرش روزنامه نگاری اهل تبریز و مادرش اهل روسیه بود. وی تحصیلات ابتدائی و متوسطه را در تهران (دبیرستان البرز) و تحصیلات عالی را در دانشگاه تهران انجام داد. لطفی زاده در امتحانات کنکور سراسری، مقام دوم را کسب نمود. در سال ۱۹۴۲ رشته الکترونیک دانشگاه تهران را با موفقیت به پایان رساند و در طی جنگ دوم جهانی برای ادامه تحصیلات به آمریکا رفت. به دانشگاه فنی ماساچوست (ام.آی.تی) رفت و در سال ۱۹۴۶ بود که درجه کارشناسی ارشد را در مهندسی برق دریافت کرد. در ام.آی.تی و دانشگاه کلمبیا به تحصیل ادامه داد.در همین دانشگاه با تدریس در زمینه "تئوری سیستم ها" کارش را آغاز کرد. سپس به تدریس در چند دانشگاه معتبر امریکا پرداخت.در سال ۱۹۵۹ به برکلی رفت تا به تدریس الکتروتکنیک بپردازد.از سال ۱۹۶۳ ابتدا در رشته الکتروتکنیک و پس از آن در رشته علوم کامپیوتر کرسی استادی گرفت. پروفسور لطفی زاده به طور رسمی از سال ۱۹۹۱ بازنشسته شده است، وی مقیم سانفرانسیسکو است و در آنجا به پروفسور "زاده" مشهور است. پروفسور لطفی زاده دارای بیست و سه دکترای افتخاری از دانشگاه‌های معتبر دنیاست، بیش از دویست مقاله علمی را به تنهایی در کارنامه علمی خود دارد و در هیئت تحریریه پنجاه مجله علمی دنیا مقام "مشاور" را داراست.

 منبع: ویکی پدیا

 

این بیوگرافی به این خاطر ذکر شد که بنده زنده بودن بشر را با عدد یک و نابودی اش را با عدد صفر سنجیده ام. براین اساس وقتی تولد و مرگ انسان به دو عدد صفر و یک محدود شده باشد  پس دیگر جایی برای زندگی باقی نمی ماند. از این رو با شناختن منظق فازی مشاهده می کنیم که اعداد دیگری نیز در بین دو عدد صفر و یک وجود دارد.

 

 

ادامه دارد...

 

 

ارادتمند:

MAX PAYNE 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 248633

Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها