MAX PAYNE
X
تبلیغات
رایتل
MAX PAYNE
تحلیل فیلم / دلنوشت های سینمایی
آرشیو
موضوع بندی

Free chat widget @ ShoutMix





Powered by WebGozar

پنج‌شنبه 22 آذر‌ماه سال 1386
تحلیل فیلم - بلوآپ / آگراندیسمان / blow-up (قسمت اول)

 

 

پ

یشگفتار:

"والتر ولترونی" شهردار رم ، در مراسم تدفین "مایکل آنجلو آنتونیونی" گفت: با مرگ آنتونیونی نه تنها یکی از بزرگترین فیلم سازان دنیا بلکه یکی از آخرین استادان مدرنیته از دنیا رفت. و در ادامه صحبت هایش چنین گفت: به لطف سینمای آنتونیونی ، ما تصویر دیگری از واقعیت  داشتیم. راهی دیگر برای نگاه کردن به چهره یک زن و طراحی یک خودرو. حتی یک ابر هم پس از دیدن فیلم های آنتونیونی ، متفاوت به نظر می رسید.

 

با ذکر جملات فوق ، به گستاخی و ناتوانی قلم خود صحه می گذارم. نه خود بلکه خیل زیادی از سینما دوستان و علاقه مندان به آنتونیونی. هدف من فقط چشاندن لذت نابی بود که از دیدن این فیلم بر من حادث شد.

 

 

 

 

م

عرفی فیلمساز:

"مایکل آنجلو آنتونیونی" یکی از بزرکترین ، صاحب سبک ترین و خلاق ترین کارگردانان دوران سینما بود. او در 29 مارس 1912 میلادی برابر با 7 مهر 1291 شمسی در شهر فرارا در شمال شرقی ایتالیا متولد شد. در جوانی دانشگاه را رها کرد و به فیلم سازی روی آورد. او دستیار کارگردانان بزرگی چون "روسلینی" بود تا اینکه به خود جرات فیلم سازی داد. او کارگردانی سخت کوش بود حتی وقتی در 85 سالگی دچار سکته مغزی شدو کنترل قسمتی از بدنش را از دست داد باز هم دست از کار نکشید و به فیلم ساختن ادامه داد. او در 54 سالگی با اقتیاس از داستان کوتاهی اثر "خولیو کورتاسار" آرژانتینی ، فیلمنامه "بلوآپ(آگراندیسمان)" را نوشت و پس از آن به شهرت جهانی رسید. آخرین ساخته او اپیزدی از فیلم اپیزویک EROS در سال 2004 بود که در کنار کارگردانان دیگری چون "استیون سودربرگ" و "کار وای وانگ" کارگردانی کرده است. او در سن 95 سالکی به تاریخ 30 ژوئیه 2007 برابر با 8 مرداد 1386 همزمان با مرگ کارگردان نام آور و بزرگی به نام "اینگمار برگمان" (که او هم از بزرگترین کارگردانان جهان بود) دیده از جهان فرو بست.

 

از او فیلم های با ارزش بسیاری بجا مانده که درک بسیاری از آنها برای بسیاری از سینما دوستان کاری مشکل است. حتی درک صحنه هایی از بعضی فیلم هایش برای همه بدون حل مانده. در سخنرانی ها و جلسات طبوعاتی ایکه آنتونیونی پس از فیلم هایش برگذار می کرد ، تعداد بسیاری از دوست داران او جمع می شدند. این جمع شدن نه فقط برای دیدن او بود بلکه خبرنگاران با سوالات خود در مورد فیلم اخیرش خواستار گره گشایی بعضی از صحنه های فیلمش بودند(به عنوان مثال در آذر سال 1354 شمسی او به دعوت جشنواره جهانی فیلم تهران به ایران آمد و مورد استقبال کم نظیری قرار گرفت). با مرگ آنتونیونی ، شاه کلید درک فیلم هایش نیز به زیر خاک رفت.

 

 

 

 

ش

رح فیلم: !!! خطر لوث شدن داستان فیلم !!!

 

"توماس" ، جوان عکاسی است که به کار عکاسی از مدل ها – برای چاپ در نشریات و مجلات - مشغول است. ظاهرا در کارش حرفه ای است و - انگار - با چاشنی ای از شانس معروف و سرشناس شده است. کار و بارش سکه است و دختر های جوان برای قرار گرفتن در جلوی دوربین توماس (برای چاپ شدن عکشسان در مجلات) از هیچ کاری ابا ندارند و تن به هر خفتی می دهند. از بدرفتاری و توهین های کلامی و رفتارهای تفرعن منشانه توماس گرفته تا ... همه را به جان می خرند تا توماس از آنها عکسی تهیه کند. نه حتی دختر های جوان بلکه مدل های خوش سیما که شهرت جهانی دارند نیز به آتلیه او رفت و آمد دارند. به غیر از خصلت های ذکر شده ، توماس دارای جنبه های دیگری نیز هست. او ظاهرا شلخته و بی مبالات است ، بی برنامه است و در لحظه تصمیم می گیرد. ولی خصلتی که اورا از همه متمایز می کند ، فضول بودن و ماجراجو بودن اوست. او در مواقع بیکاری از آتلیه اش ، به کار فطری خود یعنی فضولی و سرک کشیدن به نقاط مختلف شهر مشغول است. او با دوربین عکاسی اش به هر سوراخ سمبه ای سر می کشد. از دنبال کردن پرندگان پارک گرفته تا خوابیدن و سر کردن در نقاط کثیف و نادیده شهر مانند کارخانجات و خوابگاه های فقرا. توماس عکاسی می کند و همیشه در میان عکس هایش چیزهای جالبی برای ناشران عکس وجود دارد.

 

 

 

روزی در پارک همینطور که با سرخوشی به دنبال پرندگان می دود و از آنها عکاسی می کند ، از سر اتفاق چشمش به زن و مردی(زن جوان و زیبا و مرد نسبتا مسن) می افتد که در میان درختان به عشقبازی و حرکات مستانه مشغول هستند. باطبع حس فضولی توماس فعال می شود و مخفیانه به دنبالشان می رود و از آنها عکاسی می کند. زن متوجه حضور توماس می شود و با پرخاش به سوی او میرود و از توماس می خواهد که نگاتیو های عکس ها را از او بگیرد. توماس قبول نمی کند و زن را دست به سر می کند. زن به پارک بازمی گردد ولی دیگر آن مرد مسن آنجا حضور ندارد. توماس بازهم از زن جوان عکاسی می کند. در زمان بازگشت توماس به آتلیه ، زن منتظر توماس ایستاده است. به همراه هم به آتلیه می روند و زن جوان در لحظه ای سعی می کند دوربین توماس را مخفیانه از چنگش خارج کند که با تیزهوشی توماس روبرو می شود. زن جوان که به هیچ روش به مقصود نرسیده ، اینبار با عرضه کردن خود به توماس میخواهد که با او معامله کند. توماس مثل رفتار همیشگی اش با زنان ، با بی تفاوتی از زن جوان میخواهد که لباسش را به تن کند و در عین ناباوری نگاتیو هارا به زن پس می دهد ولی چند لحظه قبل از پس دادن نگاتیو ها ، در اتاق مجاور نگاتیو اصلی را با یک نگاتیو دیگر عوض می کند(چون به اصرار های بیش از حد زن جوان مشکوک شده است).

 

 

بعد از رفتن زن جوان ، توماس مشغول به ظاهر کردن نگاتیو ها می شود. در عکس های چاپ شده به دنبال ردپایی ، چیزی میگردد تا شاید علت اصرار زن جوان را دریابد. چیزی دستگیرش نمی شود ولی دست از تلاش بر نمی دارد. بر روی عکس ها تمرکز می کند و قسمت های مختلف عکس ها را بزرگ(بلوآپپ) می کند. تا اینکه پس از تلاش های بسیار متوجه سایه ای در کنار بوته ها و بروی زمین می شود. در ضمن دست و اصلحه مردی را در پشت درختان کشف می کند. توماس از شدت تعجب پریشان شده است و تازه متوجه شده است که بایک مسئله خیلی مهم و خطرناک روبرو است. شب هنگام به همان پارک می رود و به مکان عکاسی اش از زن جوان باز می گردد. در میان بوته ها همان جا که سایه مرد را روی زمین دیده بود ، با جسد آن مرد مسن رو برو می شود. نمی داند چه کند برای همین به آتلیه اش باز می گردد ولی در کمال ناباوری میبیند که کسی آن عکس ها را از آتلیه اش دزدیده است. توماس مستاصل ، به دنبال دوست ناشرش می رود و اورا در شیره کش خانه ای در حال نشئه گی پیدا می کند. با او مسئله پیش آمده را مطرح می کند ولی دوستش که در این عوالم نیست از توماس می خواهد که با او همراه و همپیاله شود. توماس قبول می کند و از فرط نشئه گی در همان جا به خواب می رود. صبح روز بعد باز همان افکار و اضطراب شب گذشته به او حمله ور می شود برای همین دوباره به همان پارک باز می گردد. ولی او اینبار اثری از جسد پیدا نمی کند. انگار که هیچ اتفاقی رخ نداده است.

 

 

در همین هنگام جمعی از جوانان ولگرد و هیپی (که در هیات بازیگران پانتومیم در آمده اند) در زمین تنیس مجاور پارک به بازی مشغول هستند. توماس مشاهده می کند که این جوانان به بازی تنیس مشغول هستند ولی با توپ و راکت خیالی. آنقدر واقعی بازی می کنند که هر بیننده ای را به شک وا می دارند. هم بازیگران و هم تماشاچیان این بازی با چشمانشان توپ خیالی را دنبال می کنند و به آن واکنش نشان می دهند. در حین این بازی خیالی ، توپ به بیرون زمین می افتد. بازیکنان از توماس می خواهند که توپ را برایشان بیاورد. توماس که تا این لحظه با تمسخر این بازی را تماشا می کرد ، اینبار از فرط جدی بودن جوان هیپی متقاعد می شود که برایشان توپ را بیندازد. توماس که از حوادث دیشب پریشان است و نمی داند چه کند ، از فرط افسردگی انگار که خود را با قواعد این جوانان وفق می دهد و تن به این بازی خیالی می دهد. او توپ خیالی را برایشان پرتاب می کند.

 

اکنون دوربین بر روی چهره توماس ثابت است ولی اینبار صدای توپ تنیس بگوش می رسد!.

 

و حالا یک لانگ شات و توماس که آشفته و مستاصل بر روی چمن های پارک قدم می زند.

 

!!! پایان شرح فیلم و خطر لوث شدن داستان فیلم !!!

 

 

ادامه دارد ...

 

ارادتمند:

MAX PAYNE 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 249516

Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها