MAX PAYNE
X
تبلیغات
رایتل
MAX PAYNE
تحلیل فیلم / دلنوشت های سینمایی
آرشیو
موضوع بندی

Free chat widget @ ShoutMix





Powered by WebGozar

دوشنبه 7 خرداد‌ماه سال 1386
تحلیل فیلم - خانه سیاه است ... جهان‌بینی فروغ / سیستم فِی لی یر

 

 

پیش گفتار:

چگونه میتوان افسار گسیخته بسوی آینده رفت همچنان که در خانه کسی است

   آری این تنهای خسته که در مرداب تکنیک دست و پا می‌زند و این اذهان پاک شده از محبت و سررزیز شده از اطلاعات بی مصرف ، دیگر جنبشی از خود برای رسیدن تعالی نشان نمی‌ دهند. جای بسی خجالت و شرمساریست ، تکنولوژی ساخت بشر که اکنون مانند طناب داری گلوی انسانیت را می فشارد ، به مدد این تن خسته می شتابد.

 

   فیلم "خانه سیاه است" اثر شاعر معروف فروغ فرخزاد به دستم رسید ولی به علت مشغله شغلی نتوانسته بودم آن را ببینم ، به همین خاطر فیلم را به روی سل فون خود کپی و در محل کار به تماشایش نشستم.

 

لذت تماشای جهان بینی فروغ از دریچه یک صفحه نمایش کریستال مایع

   وقتی به این می اندیشم که تصاویری از گذشته بر روی نوارهای سلولوئید ثبت شده و من اکنون پس از سالهای بسیار که از آن زمان گذشته توانسته ام همان تصاویر را بصورت دیجیتالی بر روی یک صفحه ال سی دی چند اینچی کوچک مشاهده کنم ، دچار نوعی احساس می شوم که انگار می گوید: ای انسان حل شده در تکنولوژی ، وقتی تو فرصتی برای اندیشیدن در خود و لایه های سنگین نفس خود پیدا نمی کنی ، چگونه می توانی پیام مولف این فیلم را که فقط لایه ای از لایه های اجتماع دوروبرت را به تصویر کشیده ادراک کنی؟

 

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد ، آنچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد

   بدون تعارف بگویم که از دیدن این فیلم به هیجان آمدم. هیجانی نه بخاطر اینکه فیلمی از شاعر معروف فروغ دیده ام یاکه با فیلمی خارق‌الاده روبرو شدم ، بلکه به این خاطر که جهان بینی و نوع نگرش فیلمساز را دست کن گرفته بودم. بر همه پوشیده نیست که یکی از مقوله های سینمایی که بیشتر مورد توجه نگارنده است ، مقوله یا گونه پست مدرن است که باعث می شود ناخودآگاه هر فیلمی را از این زاویه هم مورد بررسی قرار دهم. البته قصد ندارم این فیلم(خانه سیاه است) یا نگرش کارگردان را پست مدرن قلمداد کنم(این کار نه در حد من است نه اطمینان دارم) ولی نکاتی در این فیلم نظرم را جلب کرد که عمق تفکر و جلو تر بودن از زمانه فکر کارگردان را برایم آشکار کرد. البته نمی توان نوع و نگرش مدرن و سایه سنگین تفکر ابراهیم گلستان را برروی این فیلم نادیده گرفت. به این علت نام ابراهیم گلستان ذکر شد چون فروغ مدتی زیر نظر ابراهیم گلستان فن تدوین و سینما را آموخته و بارها از طریق شرکت فیلمسازی ابراهیم گلستان(گلستان فیلم) به کشورهای اروپایی سفر کرده. به نوعی میتوان گفت تکنیک و سبک سینمایی فروغ تحت تاثیر ابراهیم گلستان بوده و رشد یافته.

 

 

شرح فیلم:

   فیلم "خانه سیاه است" فیلمی ازگونه مستند و به کارگردانی شاعر معروف فروغ فرخزاد است. این فیلم برشیست از زندگی افراد مبتلا به بیماری جذام که در یکی از جذام خانه ها(جذام خانه بابا باغی تبریز) زندگی می کنند و تقریبا هیچ کس از افراد عادی جامعه از آنها خبر ندارد. همنشینی فروغ با جذامیان در طی زمان فیلم برداری(12 روز) باعث شد که او به نکاتی ظریف از زندگی جذامیان پی ببرد ، باطبع فروغ کوشش کرد که این نما ها و نکات ثبت شوند و با آن نگاه خاص و تدوین و چیدمانی که مد نظرش بود به این متریال ها جان داد. به نظر من کوشش کارگردان در این بوده که نشان دهد افرادی در این دنیا هستند که بخاطر نوع معلولیت خود مجبور هستند بصورت گروهی تشکیل اجتماعی را دهند که هم برای خود و هم برای بقیه افراد اجتماع مضر نباشند تا در آرامشی نسبی بتوانند به زندگی ملال آور خود ادامه دهند. آنها در اجتماع خود ساخته (یا که محکوم شده خود) متولد ، زندگی ، رشد و از دواج می کنند و در نهایت می میرند. در این مستند به وضوح میبینیم که جذامیان دقیقا تمامی نیازها و رفتارهای اجتماعی که دیگر افراد عادی انجام میدهند را دارا می باشند. انها زندگی می کنند ، درس می خوانند ، ازدواج می کنند ، می میرند درست مانند بقیه افراد دنیا با این تفاوت که از صورت ها و اعضای بدن زیبایی برخوردار نیستند.

 

   این فیلم آنقدر ها هم سیاه بنظر نمی رسد. همگی افراد جذام خانه از نظم و قانونی طبعیت می کنند تا که کمتر زجر بکشند. بیاد فیلم فرانچسکو (لیلیانا کاوانی1980) می افتم که فرانچسکو ، پسر تاجر ثروتمند شهر وقتی با آیات انجیل و کتاب مقدس آشنا شد وقتی آیات برابری و برادری به گوشش رسید ، به میان جذامیان در حومه شهر رفت و تمام اموالش را با آنان قسمت کرد. پدرش شخصی را به دنبال او فرستاد و به او گفت تو در این همه زشتی و سیاهی چه دیدی که من و ثروتم را به آنها ترجیح دادی؟ و فرانچسکو در جواب گفت: من در میان آنها زندگی کردم و چیزی دیدم که قابل وصف نیست. من  نوعی نظم در میان آنها دیدم که جای دیگری سراغ ندارم. و بیاد دیالوگ مشهور فیلم پالپ فیکشن (کوئنتین تارانتینو 1994) که از دهان یک گانگستر خارج می شد ; من حضور خداوند را احساس کردم.

 

 

آری اینگونه است که من نیز می گویم این فیلم آنقدر ها هم سیاه نیست.

 

 

نتیجه گیری:

شکوه ای بی اثر ، بسوی خدا

   این فیلم را میتوان از دو حیث مورد بررسی قرار داد. اول از دید زیبا و روشن کارگردان و دوم از دید غم بار و صدمه دیده کارگردان.

 

   حیث اول: پوشیده نیست که فروغ انسانی روشن فکر بوده و از زمانه خود جلو تر ، این ادعای من را میتوان با دنبال کردن سیر اشعار و خواندن نامه های او به همسرش(پرویز شاپور) و دنبال کردن سیر و حرکت صعودی دانش و هوش و نام اساتیدی که اورا به جهت شاگردی قبول کرده اند ثابت کرد. این نگاه روشن فکرانه باعث پروراندن ایده فیلم و در نهایت ساخت خود فیلم گردیده.

 

   حیث دوم: و دیگر اینکه میتوان ثابت کرد که فروغ دارای روحی بسیار حساس بوده که مشکلات زندگی و شرایط سخت اجتماع دوروبرش و درک نشدن احساسات او از جانب اطرافیان(چه پدر چه همسر) باعث شده که فروغ در هم بشکند و به تنهایی درون خود پناه ببرد و دیگر نتواند آن احساسات کودک منشانه و معصوم خود را لمس کند. اینگونه شد که آن روح لطیف و حساس تبدیل شد به به یک روح رنجدیده و شاکی و یاغی(صحت این ادعا خودکشی های نافرجام اوست).

 

   او به درون جذام خانه می‌رود و تصویر هایی تهیه می کند تا این تصاویر را بر روی پرده بزرگ دل خویش به نمایش در آورد ، شاید که خدا ببیند و خجالت بکشد. آری این نگاه رنج دیده باعث شده تا از این اثر هنری ، یک مستند با پوسته ای سیاه خلق شود که این سیاه نگری او در میان هم نسلانش بی بدیل است.

 

 

سکانس برتر:

   چند سکانس توی این فیلم بود که نظرم رو جلب کرد ولی بخاطر خلاصه گویی به 2 مورد اکتفا می کنم.

 

سکانس اول: ]داخلی/کلاس درس/سکانس آغازین فیلم[

   بچه های خردسال در کلاس درس نشسته اند و مشغول خواندن متنی از روی کتابشان هستند. می‌شنویم که هر یک به ترتیب از روی کتاب درسی‌شان وصف خداوند را می‌خوانند و از خدا بخاطر نعمت هایی که به آنها داده تشکر می کنند. کم کم نما ها بسته تر می شود و مشاهده می کنیم این کودکان همه‌گی افرادی هستند با چهره و صورت های زشت که از بیماری جذام رنج می برند ، این کودکان مشغول به گفتن حمد و سپاس خداوند هستند.

 

   به عنوان مثال پسری که یکی از چشم هایش بر اثر بیماری جذام  نابینا  و صورتش زشت شده می گوید: تورا شکر می گوییم که به من چشم دادی تا زیبایی های این جهان را ببینینم.

 

   و مثالی دیگر: پسری که دستانی ناقص و کوتاه دارد می گوید: تورا شکر می گوییم که به من دست دادی تا کار و تلاش کن.

 

   و الی آخر / و صدای فروغ که می گوید: در حاویه کیست که تو را حمد گوید؟ ... در حاویه کیست؟

 

تحلیل سکانس اول:

   آری این ناتوانی مخلوقات و شکر و شاکریشان از خدایی که هرگز ندیده اند ، شک و تردیدیست بر حقیقت این جهان و شکیست بر نظم و ترتیب و وجود خالقی عادل و قادر. آری این شک در حقیقت است که نشانه ایست از نشانه های سینمای پست مدرنیسم.

 

سکانس دوم: ]داخلی/کلاس درس و همان کودکان در کلاس نشسته اند/سکانس پایانی فیلم[

   معلم: چرا باید برای داشتن پدر و مادر خدا را شکر کرد؟ / تو بگو

   پسر: من نمی دانم / من هیچ کدام ندارم

   معلم:تو اسم چند تا چیز قشنگ را بگو

   پسر: ما / خورشید / گل / بازی

   معلم: تو حالا اسم چند تا چیز زشت را بگو:

   دست / پا / سر ... ]و همه بچه ها در این لحظه به حالت مسخره می خندند[

   معلم: یه جمله بنویس که کلمه خونه تو اون باشه

   پسر: ]دوربین روی صورت پسر ثابت میشود و چهره پسر مات و مبهوت به روبرو نگاه می کند و یک لحظه نمایی از درب جذام خانه می بینیم که به مثان فلاش بکی از ذهن پسر می گذرد ... پسر روی تخته سیاه می نویسد: خانه سیاه است[

 

تحلیل سکانس دوم:

   فیلم با تصویری از یک تخته سیاه آغاز و با یک تصویر دیگر از تخته سیاه به پایان می رسد و بر روی هر دو تخته سیاه نوشته: خانه سیاه است. جمله اول مربوط به نام فیلم است و جمله دوم پاسخ پسر است به سوال معلم. جمله "خانه سیاه است" دوم اشاره ایست به نوعی متد فاصله گذاری که در سینمای پست مدرن مرسوم است و هدفش این است که بگوید: ای بیننده ، تو شاهد دیدن یک فیلم هستی و نه چیز دیگری.

 

   پس از این همه سال اکنون می بینیم که فروغ به چه زیبایی از این تکنیک در فیلمش استفاده کرده. مهم خود عمل فیلم ساز نیست که مورد بررسی قرار گرفته بلکه زمان انجام عمل و جرات او در تدوین و بیان ایده هایش در آن روزگاران است. دیگر اینکه تمسخر کودکان و ناتوانی معلمشان در پاسخ گویی به شرایط و اوضاع آنها ، نوعی تمسخر و به چالش کشیدن عدل خداوندگار است در محضر دادگاه احساس بشری که این هم دوباره نوعی شک در حقیقت است.

 

 

 

پیش خودمان بماند:

   این ناتوانی خالق در برابر  مخلوق ، آغاز جهش یک جرقه است در ذهن برادران واچفسکی و پس از چندین دهه ، حک شدن جمله آنها در پایان بندی فیلم ماتریکس

SYSTEM FAILURE

 

   آری در سکانس پایانی ماتریکس ، صعود پرشتاب نئو از زمین به آسمان نماد نمایش آزاد خواهی و خود محوری انسان در بدست داشتن آینده و عاقبت حوادث است که دقیقا قرینه ایست از همان ناتوانی کودک درون فیلم فروغ که وقتی به پرندگان آسمان نگاه می کند خود را محصور در زمین و شرایط وخیم بیماری این جهان مادی در می‌یابد و با قاپیدن چوب زیربقل دوست معلولش و نشستن بر روی آن و دویدن به اطراف محوطه قصد دارد که مثل آن پرندگان آزاد باشد. در این لحظه از فیلم صدای فروغ شنیده میشود که می گوید: آه ای خداوند ، جان فاخته خود را به جانور وحشی مسپار.

 

   این فیلم سوالیست از سوال های فروغ از خالقش. سوال فروغ از خداوند این است: ای خدای قادر و ... و ... با همه امیدهایی که به من داده ای ، با همه نعماتی که به من داده ای پس چرا من از این زندگی مادی لذتی نمی برم و نخواهم برد و تا بحال هرچه بوده جز رنج و حسرتی بیش نبوده؟.

 

   خدای من ، خودمانیم ، مگر نه اینکه سیستم فِی لی یِر؟ ]چشمک[

 

   فروغ می گوید: وقتی در آسمان دروغ وزیدن می گیرد / دیگر چگونه می‌شود به سوره های رسولانه ، سرشکسته پناه آورد.

 

 

 

 

تلنگر نوشت:

   مریم عزیز یه کامنت برام گذاشت که خیلی خوشم اومد. حس کردم باید این کامنت رو تو صفحه اصلی بگذارم.

 

   سلام. ممنون از حضورتون.
تمام مطالب این پست را خواندم. خیلی برایم جالب بود.
از فیلم ساختن فروغ تا شرح فیلم .سکانس هاو نتیجه گیری.
نمی دانم شاید نظر فروغ درست باشد ولی نظر من این است که شاید ما این ها را رنج ومصیبت می بینیم شاید این ها نعمتی است که عقل ناقص بشر از فهمیدن آن عاجز است.مگر حضرت زینب در واقعه کربلا نگفتند که چیزی جز زیبایی نمی بینم.


پاسخ:
   سلام. خواهش میکنم. لطف دارید.
خیلی از نظری که دادید خوشم اومد و خوشحال شدم.
بدردم خورد. مرسی که اومدی.

 

 

خرسند شدیم از اینکه امروز / رنگی دگرست نه رنگ دیروز

تا شب نشده رنگ دگر شد / گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز

فریاد زدیم که چرخ گردون! / لیلا تو نداده ای به مجنون!

فریاد برامد آنکه خاموش! / کم داد اگر ، نگیرد افزون

خاموش شدیم و در خموشی / رفتیم سراغ می فروشی

فریاد زدیم دوای ما کو؟ / گویند دواست باده نوشی!

هوشیار نشد مگر که مدهوش / این بار گران بگیرم از دوش

آرام کنار گوش ما گفت / این بار گران تو مفت مفروش

از خود به کجا شوی گریزان؟ / بیداری دل چنین مخوابان ،سخت آمده است ، نبخش آسان

هوشیار شدیم از اینکه هستیم / رفتیم و در میکده بستیم

با خود به سخن چنین نشستیم / ما باده نخورده ایم و مستیم؟؟

مسجد سر راه از آن گذشتیم / بر روی درش چنین نوشتیم

در میکده هم خدای بینی!! / با مرد خدا اگر نشینی

  

مریم
http://maryamu.blogfa.com
IP: 80.191.119.3

چهارشنبه 9 خرداد 1386

 

 

 

 

 

 

 

ارادتمند:

MAX PAYNE


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 248633

Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها